تبليغاتX
سازمان دانش آموزی ناحیه یک کرج
خانه | آرشيو | پست الکترونيک
جمال دلاراي نرگس
                            

خداوندا!

عشق زيرمجموعه‌اي از توست،

آن را به ما بياموز!

وقتی که گل نرگس مُرد، گل‌های صحرا ماتم گرفته و از آب زلال چشمه­ساری مدد جستند که غبار ماتم را از چهره­ی آنان پاک کند. چشمه­سار جواب داد که:

اگر تمام آب‌های من اشک می­شد و از چشم جاری، باز از گریه کردن به نارسیس

عزیزم سیر نمی­شدم.گل‌ها تصدیق کردند و گفتند:

نرگس آنقدر زیبا بود که این همه ندبه و زاری کم است.

چشمه به وجود درآمد و پرسید:

راستی مگر چقدر زیبا بود؟

گل‌ها متعجب شدند و گفتند:

تو که باید بهتر از ما از زیبایی جمالش آگاه باشی، نرگس هر روز در آب­های زلال جمالش را آرایش می­داد و صورت خود را ستایش می­کرد.

چشمه لختی بیندیشید و گفت:

آری، من نرگس را دوست داشتم برای این که وقتی صورتش را روی آب­های من خم می­کرد، من زیبایی خود را در چشمان صافش می­ستودم.

                                                      اسکار وایلد

|+| نوشته شده توسط كارگاه خبر در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 و ساعت 1:13 بعد از ظهر | 
ميلاد درخشنده‌ترين خورشيد امامت امام عصر مبارك باد

 

 

         دل‌ها چه بي‌قرارند، پاييزها بهارند   

          وقتي كه تو بيايي        
 آن روز از اشتياق رويت، اشك‌ها در چشم‌ها آشكارند

       وقتي كه تو بيايي

 در آسمان، ملائك در عرشِ بي‌نهايت، همواره جشن دارند

وقتي كه تو بيايي

 شهرم و ديارم آن شب چون كهكشاني از نور، آذين افتخارند

  وقتي كه تو بيايي

 ياران باوفايت در جاده عبورت قرآن به دست دارند

 وقتي كه تو بيايي

 آهنگ گام‌هايت اي نور آسماني پايان انتظارند

  وقتي كه تو بيايي

 در دشت سبز خضراء حتي كبوتران هم از عشق لانه دارند

 وقتي كه تو بيايي

 چقدر جاي تو خالي ست کجاست لحظه ديدار؟

 ميان بغض، سکوتي از جنس فرياد است

 بيا، که ديده، تو را آرزوي ديدار است

 تو از قبله نوري، من از تبار صبوري

 تو از سلاله عشقي، من از ديار نياز

 من از نگاه مانده به در  خسته‌ام

 عزيز رؤيايي، تويي نشسته به فردايم،

 بگو که مي آيي

 اگر نگاه منتظرم را گواه مي‌خواهي

 اگر شکسته‌‌دلي را بهانه مي‌داني

 اگر سکوت غريبانه آيت عشق است

 اگر صبر، صبر، صبر، بهاي ديدار است

 به جان غنچه‌ي نرگس تو را خريدارم

 نشانده مهر تو بر دل، به شوق ديدارم

من عاشقانه تو را در نماز از خدا مي‌خواهم

 شکوه نام تو را خوانده، باز مي‌خوانم

 هزار پنجره از اين نگاه لبريز است

بگو بگو که وقت طلوع ستاره نزديک است

 

 

يوسف زهرا! پا در ركاب كن كه دل ز طاقت رفت.

|+| نوشته شده توسط كارگاه خبر در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 و ساعت 3:55 بعد از ظهر | 
حلول ماه شعبان با اعياد بزرگش مبارك

 

سوم شعبان ميلاد حضرت امام حسين(ع)

و چهارم شعبان ولادت  مظهر عشق و وفا حضرت ابوالفضل(ع)

و پنجم شعبان تولد سيدالساجدين امام سجاد(ع)

و يازده شعبان ميلاد  شبه پيامبر علي‌اكبر(ع) مبارك باد

سلام بر تو ای نزدیک‌ترین نام به خدا!

سلام بر تو ای سفینه عشق!

مدینه را شور حضور تو پر کرده است.

شمیم لبخند پنجره‌ها!

فضا را عطرآگین نموده

و آسمان، خیره به نورافشانی مُنزل وحی،

نام زیبای تو را زمزمه می‌کند

و زمین چه سعادتمند، گهواره حضور تو پیدا شده است.

ای رهبر عاشقان و دلدادگان،

ای حسین (ع) میلادت گرامی و پاینده باد.

روز سوم شعبان سال چهارم هجرى، در بيت عصمت و طهارت نوزادى متولد شد كه ولادتش قلب‌ها را مسرور و ديده‏‌ها را گريان ساخت. كودك را نزد رسول خدا (ص) آوردند. پيامبر گرامى در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و او را (حسين) ناميد. جبرئيل و فرشتگان آسمان‌ها براى تهنيت و شادباش به محضر رسول خدا (ص) نازل می‌شدند و تولد اين نوزاد را تبريك می‌گفتند ولی آنان حامل پيام ديگرى نيز بودند، خبرى كه رسول خدا (ص) را بشدت متأثر كرد و اشك از ديدگانش جارى شد: (اين كودك را امت تو به قتل می‌رسانند!).

                          ولادت حضرت ابوالفضل العبّاس (ع)

 

«عباس بن علی بن ابی طالب علیه السلام» در سال 26 هجری متولد شد. مادرش ام‌البنین بود.

امام علی علیه‌السلام به برادرش، عقیل، که به انساب و اجداد اعراب آگاه بود، فرمود:« برای من زنی را انتخاب کن که فرزندانی شجاع بیاورد.»

عقیل فاطمه، دختر حزام بن خال، را معرفی کرد و گفت:« در میان اعراب، شجاع‌تر از پدران او کسی را نمی‌شناسم.»

علی علیه‌السلام با او ازدواج کرد و اوّلین فرزندی که از ام‌البنین به دنیا آمد عباس علیه‌السلام بود که او را به سبب زیبایی چهره‌اش، قمر بنی هاشم لقب داده بودند. کنیه او ابوالفضل بود و ام‌البنین پس از او سه فرزند به نام‌های عبدالله بن علی و عثمان بن علی و جعفر بن علی به دنیا آورد.
عباس بن علی چهارده سال با پدرش امیرالمؤمنین و بقیه عمر خویش را در کنار دو برادرش زندگی کرد و هنگام شهادت سی و چهار سال از عمر شریفش گذشته بود. او در شجاعت بی‌نظیر بود و چنان بلندبالا بود که هنگامی که بر اسب سوار می‌شد، پای مبارکش به زمین می‌رسید.

 

 

میلاد با سعادت جمال نیایشگران, حضرت سجاد(ع) مبارك

مردی می‌آيد که دستانش بوی کرامت، پيشانی‌اش بوی بندگی و گام‌هايش، ندای ايستادگی سر می‌دهد. بهار به حيرت می‌ايستد، باد سجده می‌کند و خورشيد، شکرانه می‌دهد.

امام علي‌بن‌حسين‌بن‌علي‌بن‌ابيطالب عليه‌السلام مشهور به سجاد، چهارمين امام شيعيان بنا به قولي مشهور، در پنجم شعبان سال 38 هجري قمري متولد شدند. امام زين‌العابدين عليه‌السلام زماني ديده به جهان گشود كه زمام امور در دست جد بزرگوارش امام علي‌بن‌ابيطالب عليه‌السلام بود. آن حضرت 3 سال از خلافت علوي و حكومت چند ماهه امام حسن عليه‌السلام را درك كرد. امام سجاد عليه‌السلام در عاشوراي سال 61 هجري قمري حضور داشت و در آن واقعه به صورتي معجزه‌آسا نجات يافت و پس از شهادت پدرش امام حسين عليه‌السلام مسئوليت زمامداري شيعيان از جانب خدا بر عهده او گذاشته شد.

 

هر كه كرامت و بزرگوارى نفس داشته باشد، دنيا را پَست انگارد.
                                                                       امام سجاد (ع)

رسالت‌ها در عصر امام سجاد عليه السلام:

مردم مسلمان عصر امام عليه‌السلام به علت تبليغات و فعاليت‌هاي سياسي و فرهنگي حكومت‌هاي نامشروع در برابر حقايق سياسي و مذهبي در نهايت جهالت و بي‌ديني به سر مي‌بردند. بدعت‌ها و عقايد گمراه‌كننده و باطل به عنوان احكام و عقايد مذهبي، مورد اعتقاد و عمل مسلمانان قرار گرفته بود. در چنين شرايطي، بزرگترين و مهمترين مسئوليت امام سجاد عليه‌السلام، احياي مجدد اسلام ناب محمدي (ص)، تبيين جايگاه امامت و رهبري اهل بيت عليه‌السلام، مبارزه با جهالت سياسي و مذهبي مردم و تربيت مجاهدان واقعي بود. امام عليه‌السلام مي‌بايد در برابر حقايق سياسي اسلام روشنگري مي‌كردند به ويژه كه درباره امامت و رهبري و افشاگري عليه حكومت‌هاي غاصب و ظالم و ترويج فرهنگ جهاد و شهادت لازم بود كه شيعيان و مسلمانان را براي مبارزه و جهاد عليه ظلم، بدعت و گمراهي آماده مي‌ساختند. آن حضرت موفق شدند كه در سخت‌ترين شرايط و با استفاده از ظريف‌ترين شيوه‌هاي تبليغاتي و مبارزاتي، در اهداف خويش موفق و پيروز شوند.

خشنودى از پيشامدهاى ناخوشايند، بلندترين درجه يقين است.
                                                                       امام سجاد (ع)

 

ميلاد شبه‌پيامبر علي‌اكبر(ع) و روز جوان مبارك

ای سرو بوستان ایستادگی!

ای زیباترین گل باغ حسین (ع)!

ای جوان رعنا و رشید حسین (ع)،

ای علی(ع) را یادگار! ای علی اکبر!

گلستانی از زیباترین گل‌های فداکاری!

و دریایی از آبیِ عطوفت را در دل خود، جمع داشتی،

لوح عاشورا، در انتظارِ قلم شمشیر تو نشسته

تا خاطره دلیرمردی‌های بدر و حنین را بر آن نقش نمایی

و تمثال قدم‌های رسول خدا (ص) را بر پهنه کربلا حک کنی.

تو که در صورت و سیرت شبیه‌ترین بودی به پیامبـر خیر و برکت (ص)! ســـلام و درود بی‌پایان بر صورت و سیرت پیامبر گونه‌ات.

حضرت علي اکبر (ع) فرزند بزرگ امام حسين (ع)  در سال 33 قمری در مدينه دیده به جهان گشودند. مادر بزرگوار ايشان ليلا دختر ابى مره مي‌باشد. وي زمانى چند در خانه امام حسين عليه‌السلام به سر برد و روزگارى در زير سايه حسين (ع) بزیست. ليلا براى امام حسين (ع) پسرى آورد، رشيد، دلير، زيبا، شبيه‌ترين كس به رسول خدا (ص)، رويش روىِ رسول، خويش خويِ رسول، گفت و گويش، گفت و گوىِ رسول خدا (ص)؛ هر كسى كه آرزوى ديدار رسول خدا را داشت بر چهره پسر ليلا مى‌نگريست، تا آنجا که پدر بزرگوارش مي‌فرمايد:

«هرگاه مشتاق ديدار پيامبر مى‌شديم به چهره او مى‌نگريستيم»؛

به همين جهت روز عاشورا وقتى اذن ميدان طلبيد و عازم جبهه پيكار شد، امام حسين (ع) چهره به آسمان گرفت و گفت:«اللّهم اشهد على هؤلاء القوم فقد برز اليهم غلام اشبه الناس برسولك محمد خلقا و خلقا و منطقا و كنا اذا اشتقنا الى رؤية نبيك نظرنا اليه...».

او اولين شهيد عاشورا از بنى هاشم بود. شجاعت و دلاورى حضرت على‌اكبر(ع) و رزم‌آورى و بصيرت دينى و سياسى او، در سفر كربلا به ويژه در روز عاشورا تجلى كرد. سخنان و فداكاري‌هايش دليل آن است. وقتى امام حسين (ع) از منزلگاه «قصر بنى مقاتل» گذشت، روى اسب چشمان او را خوابى ربود و پس از بيدارى «انا لله و انا اليه راجعون» گفت و سه بار اين جمله و حمد الهى را تكرار كرد. حضرت على اكبر (ع) وقتى سبب اين حمد و استرجاع را پرسيد، حضرت فرمود: در خواب ديدم سوارى می‌گويد اين كاروان به سوى مرگ می‌رود. پرسيد: مگر ما بر حق نيستيم؟ فرمود: چرا. پس گفت: «فاننا اذن لا نبالى ان نموت محقين» پس باكى از مرگ در راه حق نداريم!

روز عاشورا نيز پس از شهادت ياران امام، اولين كسى كه اجازه ميدان طلبيد تا جان را فداى دين كند، او بود. اگر چه به ميدان رفتن او بر اهل بيت و بر امام بسيار سخت بود، ولى از ايثار و روحيه جانبازى او جز اين انتظار نبود. وقتى به ميدان می‌رفت، امام حسين (ع) در سخنانى سوزناك به آستان الهى، آن قوم ناجوانمرد را كه دعوت كردند ولى تيغ به رويشان كشيدند، نفرين كرد. على‌اكبر چندين بار به ميدان رفت و رزم‌هاى شجاعانه‌‏اى با انبوه سپاه دشمن نمود.

استاد بزرگوار دكتر سنگري در مورد رزم و شهادت اين شهيد تشنه‌لب نقل قول زيبايي دارند:

هر بار كه علي‌اكبر(ع) به خيل دشمن مي‌زد، امام حسين(ع) در طول مدت رزم چشم از  او برنمي‌گرفت و شبه‌پيامبر هم هرگاه از عطش بي‌تاب مي‌شد لحظاتي به سوي پدر برمي‌گشت. تا اينكه پس از جدال‌هاي بي‌امان وقتي خود را در برابر عطش بي‌تاب ديد رو به جانب پدر آورد و سر بر دامنش نهاد و از عطش ناليد و گفت: ياابا! بيش از اين تاب تشنگي ندارم. در حقيقت حضرت علي‌اكبر به پدر مي‌گفت: تا تو چشم به من دوخته‌اي نگاهت چون جوشني محافظ من است، از من چشم برگير كه ديگر تاب تشنگي ندارم و بگذار اين جوشن كنار رود و من با شهادت از عطش خلاص گردم.

پس از شهادت، امام حسين (ع) صورت بر چهره خونين حضرت على‌اكبر(ع) نهاد و دشمن را باز هم نفرين كرد: «قتل الله قوما قتلوك...». حضرت على‌اكبر(ع)، نزديكترين شهيدى است كه با امام حسين«ع» دفن شده است. مدفن او پايين پاى ضریح مقدس اباعبد الله الحسين«ع»، در کربلای معلّی قرار دارد.



 

|+| نوشته شده توسط كارگاه خبر در پنجشنبه دهم مرداد 1387 و ساعت 11:58 بعد از ظهر | 
بزرگ عيد مبعث بر مسلمانان جهان مبارك

روزگاری بود ميوه‌اش فتنه، خوراکش مردار، زندگی‌اش آلوده، سايه‌های ترس شانه‌های بردگان را می‌لرزاند. تازيانه ستم، عاطفه را از چهره‌ها می‌سترد. تاريکی، در اعماق تن انسان زوزه می‌کشيد و دخترکان بی‌گناه، در خاک سرد زنده به گور می‌شدند. و در اين هنگام بود که محمد (ص) بر چکاد کوه نور ايستاد و زمين در زير پاهای او استوار گرديد.

                             

اي جامه بخود پيچيده ‍ـ برخيز و انذار كن  (آيات ١و ٢/ سوره مدثر)

 محمد به مرز چهل سالگي رسيده بود. تبلور آن رنج‌مايه‌ها در جان او باعث شده بود كه اوقات بسياري را در بيرون مكه به تفكر و دعا بگذراند، تا شايد خداوند بشريت را از گرداب ابتلا برهاند او هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان را در غار حراء به عبادت مي‌گذرانيد.

    

          

ـ آن شب، شب بيست و هفتم رجب بود. محمد غرق درانديشه بود كه ناگهان صدايي گيرا و گرم در غار پيچيد:

ـ بخوان!

ـ محمد درهراسي و هم‌آلود به اطراف نگريست! صدا دوباره گفت:

ـ :‌بخوان!

ـ اين بار محمد با بيم و ترديد گفت:

ـ من خواندن نمي‌دانم.

صدا پاسخ داد:

ـ بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد، آدمي را از لخته خوني آفريد، بخوان و پروردگار تو را ارجمندترين است، همو كه با قلم آموخت، و به آدمي آنچه را كه نمي‌دانست بياموخت.........

و او هر چه را كه فرشته وحي خوانده بود باز خواند.

هنگامي كه از غار پايين مي‌آمد زير بار عظيم نبوت و خاتميت، به جذبه الوهي عشق بر خود مي‌لرزيد از اين رو وقتي به خانه رسيد به خديجه كه از دير آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت:

ـ مرا بپوشان، احساس خستگي و سرما مي‌كنم!

 و چون خديجه علت را جويا شد گفت:

ـ آنچه امشب بر من گذشت بيش  از طاقت من بود،‌ امشب من به پيامبري برگزيده شدم!

خديجه كه از شادماني سر از پا نمي‌شناخت، در حالي كه روپوشی پشمي و بلند بر قامت او مي‌پوشانيد گفت:

ـ من مدت‌ها پيش در انتظار چنين روزي بودم مي‌دانستم كه تو با ديگران بسيار فرق داري، اينك به پيشگاه خدا شهادت مي‌دهم كه تو آخرين رسول خدايي و به تو ايمان  مي‌آورم........

پس از آن علي كه در خانه محمد بود با پيامبر بيعت كرد.

 

                       

ستاره‌ای بدرخشيد و ماه مجلس شد             

                دل رميده ما را انيس و مونس شد


نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
        

                  به غمزه مسئله‌آموز صد مدرس شد


به بوی او دل بيمار عاشقان چو صبا
     

                 فدای عارض نسرين و چشم نرگس شد


به صدر مصطبه‌ام می‌نشاند اکنون دوست
  

               گدای شهر نگه کن که مير مجلس شد


طرب‌سرای محبت کنون شود معمور