|
معاونت پرورشي و تربيت بدني
|
سازمان دانشآموزی ناحیه یک کرج




نیایش
خدای مهربانم...
نداي تو را ميشنوم
كه مرا به سكوت درون ميخواند
حضورت را حس ميكنم
و در مييابم كه در هر چه روي ميدهد
حكمت تو نهفته است .....
خداوندا…..
مرا خردي بخش كه
شكست را توقف ندانم
دانشي بخش تا دريابم راه موفقيت
از ميان شكستها ميگذرد….
خداوندا...
پاكم ساز تا با قلب خود
درگاهت را بوسه باران كنم...
و بگذار این بار نخی محکمتر
به انگشتانم ببندم
که آرامش دل
تنها با یاد تو میسر است.....




درود و صلوات بر جمال بینظیر محمد مصطفی؛
فخر بشریت و کمال رسالت (صلاللهعلیهوآلهوسلم)
و عظمت بیبدیل علّی مرتضی؛ عظیمترین خبر خلقت (علیهالسلام)
و لطف و رأفت بیهمتای فاطمهی زهرا؛ دّر مکنون و سّر مکتوم خداوند علّی اعلاء
و عصمت یکتا و صداقت کبری (سلاماللهعلیها)
و تندیس کرامت ولّی آلا و تجلی الطاف عالم بالا امام حسن مجتبی (علیه السلام)
و حیثیت عشق و آبروی شرافت مقتدای عزّت و شکوه و شهادت؛
حضرت اباعبدالله (عیله السلام)
و سلام بر:
فرزندان نورانیاش(تداومبخشان امامت آسمانی و ولایت ربّانی)که با اسلاف معصومشان،
چهارده رکن آفرینشند و بهانهی تامّ و تمام خلقت و دست تنزیل برکات و نعمات خالق
و ولینعمت خلایق .
سیدمهدی شجاعی




ادبی
دعایی از دعاهای سرخپوستی از کتاب «سرخپوستان بزرگ میگویند»:
زمین به من سکوت میآموزد
بسان علفها در زیر نور
و به من صبوری میآموزد
همچون سنگهای کهن با خاطرات
زمین به من تواضع میآموزد
مانند شکوفهها به هنگام رستن
و به من دوست داشتن میآموزد
بسان مادری کودکش را
زمین به من شجاعت میآموزد
همچون درختی که تنها بر پا ایستاده است
و به من محدودیت میآموزد
آن هنگام که مورچهای بر زمین میخزد
زمین به من آزادی میآموزد
بسان عقابی که در آسمان در پرواز است
و به من تسلیم میآموزد
همچون برگهایی که در پاییز فرو میریزند
زمین به من احیا میآموزد
آن هنگام که دانهای در بهار میروید
و به من فراموش کردن خود را میآموزد
بسان برفی که با ذوب شدن، حیات خود را از یاد میبرد
زمین، به من میآموزد که مهربانی را به یاد آورم
هنگامی که مزارع خشکیده در زیر باران میگریند

ای دل اسیر سلسلهی موی کیستی..
آئینهدار آئینهی روی کیستی..
در پرده خیال به خلوتگه امید..
نقشآفرین طلعت نیکوی کیستی..
بس فتنهی نشسته کــه ازنالهی توخاست..
تا درد چین نرگس جادوی کیستی..
گل شد نگار پـــردهنشین بهار و تو..
سرگشته چون صبا بسر کوی کیستی..
چشم سپهر خیره در افسانهی تو ماند..
تو خیــره مانده بر خم ابرو ی کیستی..
بوی فراق می وزد از طرف این چمن..
بیخویشتن فتاده تــو بر بوی کیستی..
بازم نماند تاب پریشانی از غمت..
پیوند عمر بسته به گیسوی کیستی..
عمری گذشت کز بر مشفق رمیدهای..
هان ای غزال وحشی آهوی کیستی



عشق یعنی با پرســــــــتو پرزدن
عشق یعنی آب بــــــــر آذر زدن
عشق یعنی چو پـــــدرام پا در راه
عشق یعنی همچو یوسـف قعر چاه
عشق یعنی بیستون کندن به دسـت
عشق یعنی زاهد اما بتپرســــت
عشق یعنی چو من شـــــیداشدن
عشق یعنی قطره در دریا شــــدن
عشق یعنی یک شقایق غرق خـون
عشق یعنی درد و محنت در درون
عشق یعنی تبلور یک ســــــرود
عشق یعنی یک ســلام یک درود

بخشی از جملات قصار آنتونی د.ملّّّو در کتاب
«به سوی روشن ضمیری»
ترجمه منصور پارهکار

جستجوی روحانيت در فطرت آدمی نهاده شده است...

ما انسانها تنها در آن محدودهی امنيتی که خود تعيين کردهايم با خطرات روبرومیشويم.

نقل ميكنند يکی از ياران وفادار ” کريستف کلمب“ که درسفر پرماجرای کشف ”دنيای جديد“ يک لحظه هم او را تنها نگذاشت، خود نمیدانست که در بطن تاريخ، يکی از حساسترين بُرهههای زمان را رقم میزند و جغرافيای زمين را به هم میريزد. آنچه که در طول اين سفر پرمخاطره و دراز او را میآزرد، رنج سفر و دوری از وطن نبود، بلکه اين انديشه بود:
«مبادا روزی به خانه برسم و ببينم خيلی وقت است خياط پير روستايمان مرده و کسی غير از من جای او نشسته»
انسان برای موفقيت در ماجرای پرمخاطرهی ”روحانيت“ بايد فکر خود را برروی بيشترين چيزی که ممکن است از زندگی بگيرد، متمرکز کند؛ حال آنکه اغلب مردم به تبعيت از تودهی جامعه، ذهن خود را بر سه محور ثروت، شهرت و آسايش متمرکز ساختهاند. مانند مردی که آنچنان شيفتهی شهرت است که حاضر است از طريق يک رسوايي هم که شده، نامش تيتر روزنامهها شده و به شهرت دست يابد؛ آيا ميان اين مرد و بسياری از تجّار و مردان سياست تفاوتی هم هست؟
( البته اين شامل آن دسته از بازرگانان و سياستمدارانی که از سوی عموم مردم مورد تأييد قرار گرفتهاند، نمیباشد)

ثروت ما پول ما نيست، بلکه ثروت ما ظرفيت لذّت بردن ماست، حال چه پولدار باشيم و چه فقير. تلاش برای ثروتاندوزی بدون ظرفيت لذّت بردن، مثل آن میماند که فرد نابينايي تلاش کند يک اشعّهی نورانی را جمع کند.

وقتی پولدارها می ميرند مردم میپرسند:
ـ چقدر ارثيه گذاشتهاند؟
و پاسخ اين است، مسلّم است که همه چيز!
ـامًا، نه! در واقع، آنها چيزی جا نگذاشتند، بلکه ناچار به ترک همه چيز شدند!

امواج سهمگين دريا کلبهی ساحلی مردی را برد و آن مرد خندهکنان گفت: غيرممکن است! آخر خانهی من کليد دارد. اينجا! در جيب من است.

شما واقعاً مالک چيزی نيستيد، بلکه تنها برای مدّتی کوتاه آنها را در اختيار داريد؛ و اگر توانايي رهاکردنشان را نداريد، آنها شما را در اختيار خواهندگرفت. تمام اندوختهای که شما میتوانيد حفظ کنيد، به اندازة آبی است که در گودی دستانتان میتوانيد نگه داريد. هر چيزی را که محکم بگيريد، از دستتان خواهد رفت و ديگر آن را نخواهيدداشت؛ امّا اگر وابستگی به آن را رها کنيد، برای هميشه از آنِ شما خواهد بود!

وقتيکه گنجشک در جنگل لانه میسازد، تنها يک شاخهی کوچک را اشغال میکند. زمانیکه گوزنِ تشنه با اشتياق از رودخانه آب مینوشد، فقط به اندازهی گنجايش شکمش آب میخورد؛ و ما چيزهای بسياری را جمع میکنيم، زيرا که قلبهايمان خاليست

”روحانيت“ اين نيست که بدانيم چه میخواهيم، بلکه آن است که بدانيم چه چيزی نياز نداريم!

برای به دست آوردن مالکيت خيلی چيزها، تلاش بيهوده است، چرا که بسياری از چيزها قابل مالکيت نيستند، فقط بايد مواظب بود که آنها مالک ما نشوند، در اين صورت ما صاحب و بوجودآورندهی آنها هستيم.

هيچ لذّتی بالاتر از اين نيست که دليلی برای غم خوردن نداشتهباشی و هيچ چيز باارزشتر از آن رضايت درونی تو وجود ندارد.

کسی نمیتواند چیزی را که تو به آن دل نبستهای، از تو بگیرد
