|
معاونت پرورشي و تربيت بدني
|
آفریدگار، خویشاوند ِمن
و گورویِ جهانکاست من است
من از فرزندان آن توانای مطلقام
خودت را بر من آشکار ساز،
خویش را به من بنمای!
من در پی ثروت و قدرت راه نمیپویم
بلکه تنها خواهان دیدار تو هستم.
پروردگارا
من در جهت اندیشههای خود
و در پی لذت نیستم،
تنها خواستار دیدن جمال توام
نه دلواپس خانهام،
نه نگران جنگل زندگی
دعایم را پذیرا باش.
خداوندگارا!
چه شگفت غذای چشمها را که رنگ است،
غذای گوشها را که آهنگ است،
و غذای کامها را که مزه است،
برای روح و جان ما فراهم آوردهای.
چون به زیبایی این جهان مینگرم
یارای آنم نیست که نپرسم:
ـ خداوندا آن را چگونه آفریدی؟
کدام موج شادی به ناگاه از
هستی تو برون جهید
و از تجلی دم زد؟
آیا براستی از آرزوی پدیدار گشتن خود بود،
که چنین رنگ رنگ برون آمدی؟
یا تنها انگیزه مهرت ترا بدین کار واداشت؟
آه، چگونه میتوان
به این پرسشهای درازدامن پاسخ گفت؟
تو خواستنیتر از پاسخی
و تنها جانهایی که ترا میشناسند
این حقیقت را در خواهند یافت.
جهان تو،
آفرینش تو،
آب و نسیم تو،
سلسه کوههای پوشیده از برف تو،
اقیانوسهای ناپیدا کرانهات
و خورشید مهربان گدازندهات
مرا چنین افسون کردهاند
چرا که در میان خاک و آسمان و افلاک،
حُسن توست که دربندم کرده
و چنین مجنونوار به زنجیرم کشیدهاست.
آه ... آه ای نادیدنی،
ای به تو ره نیافتنی،
ای ژرفای مهیب،
کیست آن را که یارای شناخت تو باشدش؟!
«دادو» آرزوی شناختت را ندارد،
او سرخوش است به جذبه ی حُسن تو،
و خیال میپزد آرامیدن خوشدلانه با ترا.
پی نوشت:
عرفان قرون وسطایی در شمال هند با سلسلهالنسب خاصی همراه است که همنوایی عرفانی آیین بهکتی (Behakti) و سنت صوفیان مسلمان را به تمامت نمایانگر میسازد. از نظر دین هندو مردی که به عرفان قرون وسطایی نیرو بخشید «راماننده» ( Ramanandah ) بود. از میان دوازده شاگرد اصلی او، بافندهای مسلمان به نام «کبیر» (Kabir) گوی سبقت را از بقیه ربود و ندا در داد که:
«خدایا، خواه الله و خواه رامه (Ramah) ، من به نام تو زندهام. تفاوت ایمانها تنها در نام است و همه جا شوق ِهمان یک خدا است که جاری و ساری است».
«کبیر» از مسلمان و هندو مریدان بسیار داشت و بر سرجنازه او جدالی در گرفت که او را با آب زمزم بشویند یا جسدش را بسوزانند. اما در میان مریدان کبیر از همه برجستهتر دادو «Dadu» است که «پنبه زنی» از خانواده مسلمان بود. وی که بین سالهای (1603-1544) میزیست کوشید ایمان و یقین به شناسایی خدا و بصیرتِ آزاداندیشانه خویش را به زیور زیبایی الهی بیاراید و اندیشمندانه و مشتاق، راه شناسایی خداوند را پی بگیرد.

هنوز هم هر پاییز با ترنم قطرات اولین باران، بسیاری از ما به کودکیها پر میکشیم و به خاطر میآوریم پریدنمان را با دو پای کودکانه از سر هر جوی برای از برنمودن شعر باز باران «گلچین گیلانی»..... به یاد آن ایام شیرین، این هم شعر شادروان گلچین گیلانی:
باز باران، با ترانه،
با گهرهاي فراوان،
ميخورد بر بام خانه
من به پشت شيشه تنها، ايستاده،
در گذرها، رودها را افتاده
يک دو سه گنجشک پرگو،
باز هر دم، ميپرند اين سو و آن سو
ميخورد بر شيشه و در، مشت و سيلي،
آسمان امروز ديگر نيست نيلي
يادم آرد روز باران،
گردش يک روز ديرين،
خوب و شيرين
توي جنگلهاي گيلان،
کودکي ده ساله بودم
شاد و خرم،
نرم و نازک،
چست و چابک
از پرنده از چرنده از خزنده،
بود جنگل گرم و زنده
آسمان آبي چو دريا،
يک دو ابر اينجا و آنجا
چون دل من روز روشن،
بوي جنگل تازه و تر،
همچو مي مستي دهنده،
بر درختان ميزدي پر
هر کجا زيبا پرنده،
برکهها آرام و آبي،
برگ و گل هرجا نمايان،
چتر نيلوفر درخشان، آفتابي
سنگها از آب جسته،
از خزه پوشيده تن را،
بس وزغ آن جا نشسته
دمبهدم در شور و غوغا، رودخانه،
با دو صد زيبا ترانه،
زير پاهاي درختان،
چرخ ميزد همچو مستان
چشمهها چون شيشههاي آفتابي
نرم و خوش در جوش و لرزه،
توي آنها سنگريزه،
سرخ و سبزو زرد و آبي
با دو پاي کودکانه ميدويدم همچو آهو،
ميپريدم از سر جو،
دور ميگشتم ز خانه،
ميپراندم سنگ ريزه،
تا دهد بر آب لرزه
بهر چاه و بهر چاله،
ميشکستم کردخاله
ميکشانيدم به پايين،
شاخههاي بيد مشکي،
دست من ميگشت رنگين،
از تمشک سرخ و مشکي
ميشنيدم از پرنده،
داستانهاي نهاني،
از لب باد وزنده،
رازهاي زندگاني
هر چه ميديدم آنجا ،
بود دلکش بود زيبا،
شاد بودم ميسرودم:
روز اي روز دلارا!
دادهات خورشيد رخشان،
اين چنين رخسار زيبا،
ورنه بودي زشت و بيجان،
با همه سبزي و خوبي،
گو چه ميبودند جز پاهاي چوبي،
گر نبودي مهر رخشان
روز اي روز دلارا!
گر دلارايي است از خورشيد باشد
اندک اندک رفته رفته ابرها گشتند چيره،
آسمان گرديد تيره
بسته شد رخسارهي خورشيد رخشان،
ريخت باران ريخت باران،
جنگل از باد گريزان
چرخها ميزد چو دريا،
دانههاي گرد باران،
پهن ميگشتند هر جا
برق چون شمشير بران،
پاره ميکرد ابرها را
تندر ديوانه غران،
مشت ميزد ابرها را
روي برکه مرغ آبي ،
از ميانه از کناره،
با شتابي چرخ ميزد بيشماره
گيسوي سيمين ما را،
شانه ميزد دست باران
بادها با فوت خوانا،
مينمودندش پريشان
سبزه در زير درختان،
رفته رفته گشت دريا
توي اين درياي جوشان،
جنگل وارونه پيدا
به چه زيبا بود جنگل،
بس ترانه بس فسانه،
بس فسانه بس ترانه،
بس گوارا بود باران
ميشنيدم اندر اين گوهر فشاني،
رازهاي جاوداني پندهاي آسماني
بشنو از من کودک من،
پيش چشم مرد فردا
زندگي خواه تيره خواه روشن،
هست زيبا هست زيبا هست زيبا

خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد: او مي گويد آري و آنچه مي خواهي به تو مي دهد. او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد. او مي گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد