|
معاونت پرورشي و تربيت بدني
|

احساسهای کهنهام باز هم سربرآوردهاند
و در کوچه پس کوچههای نگاهت بیتابی میکنند.
باز بهانهات را میگيرند.
باز آغوش گرمت را از من تمنا میکنند
و من ماندهام که با اين همه بیتابی چه کنم.
کاش بودی و خودت آرامشان میکردی.
نازنين،
بی تو چه بايد کرد با اين همه دروغ،
با اين همه فريب
و من سردرگم ماندهام و تو را تمنا میکنم.
تويی که حقيقت داری و نه تويی که برایمان ساختهاند.
تو را بردهاند به سرزمينی که ما را بدان راهی نيست.
از همان جا دستم را بگير و کمکم کن.
انگار کن من نيز گدای همان کوچه پس کوچههای مدينهام
آنگاه که نانی در کف او گذاشتی
و حال مرهمی بر قلب دردمند من بگذار
و اين فريبکاران را رسوا کن.
بانوی من شهادتت و ديدار عاشقانهات با معبود گوارايت باد
هرچند که ما اينجا در طلبت بايد بگرييم .