تبليغاتX
سازمان دانش آموزی ناحیه یک کرج
معاونت پرورشي و تربيت بدني
 

    اماما! ای سفر کرده دیار عشق،

ای که با تیغ برّان حکومت خیبرشکن قلعه‌های نفاق زمانه شدی؛

ای که باغ هستی‌ات بهار آزادی را آسایش دگر بود؛

بر بال کدامین ملک نشستی که اینچنین بی تاب و شتابان

 به سرای جاوید سفر کردی؟

خلوت اُنست را در کجا گستردی که اینگونه مستجاب شد؟

و اینک در سالروز هجرانت، با یادت به دل‌های سوگوارمان تسلی ده.

شب است سکوت است و ماه است و من

فغان غم است و اشک است و آه است و من

شب و خلوت و بغض نشکفته­ام

شب و مثنوی­های ناگفته­ام

شب و ناله­های نهان در گلو

شب و ماندن استخوان در گلو

بگو یوسف خفته در چاه کو؟

فروغ دل­انگیز آن ماه کو؟

اجل اجل کاش می­مردی از این ستم

فلک بشکند پشتت از بار غم

به رخ برقع غم کش ای آفتاب

به جسم نحیفش سبکتر بتاب

الا لاله­های گلستان عشق

شهیدان خفته به بستان عشق

کنون صف به صف چون ملائک شوید

به دیدار فرزند زهرا روید

 

^^^^^^^

 

مقاله جالب دانش آموز آمریکایی درباره امام خمینی

(مردم حق اعتراض نداشتند. شاه راه قرآن را دنبال نمی‌کرد و مردم مذهبی در ایران از کارهای او به خشم آمدند. در چشم آیت‌الله، شاه می‌خواست ایران را به آمریکایی دیگر تبدیل کند ولی آیت‌الله می‌خواست کشور براساس قرآن اداره شود.)

 

متن كامل و تصوير در ادامه مطلب مي‌آيد

 

ای مضمون آب وآینه

ای نجابت سبز

ای رایحه  صبح

خورشید رو به تو نماز می گذارد

ومهتاب بر بوریای ساده تو به تمنا می نشیند.

ای بلندای قامت سپیده

ای مفهوم سبز ولایت

ای زهره

ای زهرا!

ای صداقت محمد

ای زبان علی

ای اسطوره مهر

سلام بر صورت نیلی

سلام بر پهلوی شکسته

وسلام بر خسوف غمگینانه تو

 

&&&&&

اگر داغ دل بود ما دیده­ایم

اگر خون دل بود ما خورده­ایم

اگر دل دلیل است،آورده­­ایم

اگر داغ شرط است، ما برده­ایم

 

&&&&&

 

اي تماميِ وجود مرتضـــــــــــــي

خانه را خالي ز خوشـــــحالي مكـن
يار من؛ پشـــت مرا خالــــي مكــن
اي تمام عشـــــق، اي خونين جــگر
يا بمان يا كــــه مــــرا با خــود ببر
اي تمام عشـــــق؛ بانـــوي علــــي
لرزه افـــتاده به زانــــــوي علــــي
مي­روي اي بحر عصـــمت را عروس
جاي من لب­هاي محســــن را ببوس

اي به دردم چشـــم بيمارت طــبيب
مانده­ام مضطــر بخـــوان امن يجيب
از ســـــــخن افتاده­اي با من ولــي
چشم بگشا من علي هســتم؛ علــي!
ماندنت چون شـــــمع آبم مي­كــند
رفتنت خــانه خـــــرابم مي­كــــند
اي مســـــيحاي علــي اعجاز كــن
مشــكل مشـــكل­گشــــا را باز كن
اي كتاب عشـــــق من بســـته مشو
مثل ِ مردم؛ از علـــي خســــته مشو

فاطمه چشــــمان خود را باز كـــرد
با زبان دل ســـــــخن آغاز كــــرد:

اي هميشــــه همنشين فاطـــــــمه

اي امـــــــــيرالمومنينِ فاطــــمه
اي كه بر هر دو ســـرا هســــتي امير
جان زهـــرايت ســــــرت بالا بگير
اين دل غمديده را هـــم زنـــده كن
جان من يكبار ديگـــر خنــــده كن
آن­كـــــه بايد دل غمين باشــد منم
آن­كـــــه بايد اين­چنين باشـــد منم
خواســـــتم ياري كنم اما نشـــــد
ريسمان از دســـــت­هايت وا نشـد
من آن شــــــاخ گل افســرده بودم
كه در نشـــــكفتگي پژمــرده بودم
ز سوز سينه­ات مي­ســـوزم؛ ای كاش
كه در پشــــــت همان در مرده­بودم
مغيره گــــــر نبود در آن كشــاكش
علــــــي را  من به خانه برده بـودم
مدينه محشر كــــبري به پا بـــــود
رســن بر گـــردن شـــير خــدا بود
دوصد گلچين و يك گل چه گويم من
گل حيدر به زير دســــت و پا بــود

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

 

This free script provided by

*
*
*
*

JavaScript Codes JavaScript Codes