|
معاونت پرورشي و تربيت بدني
|
شعر عاشقانهي پُرسوزي از گلچين گيلانی


مقدمه: زندهياد, دكتر مجدالدين ميرفخرايی, متخلص به گلچين گيلانی, در شهريور ماه 1289 خورشيدي در شهر زيباي رشت پا به عرصهي گيتي نهاد. وي در سال 1312 از دانشسراي عالي, مدرك ليسانس گرفت. با آنكه رشتهي تحصيلياش فلسفه و زبان فرانسه بود, به انگلستان رفت و با اخذ مدرك پزشكي, تا پايان عمر در همان كشور به طبابت پرداخت. گلچين گيلاني از پيشگامان شعر نو, اشعار زيبا و دلنشيني از خود به يادگار گذاشتهاست. وي در سن 62 سالگي؛ يعني 29 آذر ماه 1351 در شهر لندن درگذشت.

گُل بود و سبزه بود و سرودِ پرنـده بود
در آفتاب, گرمي شـــاديدهنده بود
بر آب و خاك, بادِ بــهشتي وزنده بود
در باغ بود كــاجي پر شاخ و سهمگين
دستي به يادگاري صـد سال پيش از اين
بر آن درخت, نامِ دو دلــداه كَنده بود
پروانه و فريدون, صد سال پيش از اين,
يك روز آمدند در اين بــاغِ دلنشين؛
گُل بود و سبزه بود و دلِ تندِ فـروَدين:
ميزد نسيم نرمك بر رويِ بركه چنگ
ميگشت قويِ سيمين بر آبِ سيمرنگ
خورشيد گَردِ زرين ميريخت بر زمين.
بر روي شاخه, مرغكِ خوشرنگ ميسرود:
”بنگر! چگونه غنچهي نازك دهان گشود!
گلشن جه رنگِ زيبــا دارد به تار و پود!
سرتاسر است هستيِ جاويد و نيست مرگ.
به به! چه دلرباست تماشايِ رقــصِ برگ!
به به! چه دلكش است سرودِ نسيم و رود!“
با سايه روي سبزه, گُــلِ تازه مينوشت:
”بنگر! چگونه رفته زمين, آمده بــهشت!
بنگر! چگونه آمده زيبـــا و رفته زشت!
هرگز به باختر نرود مــــــهرِ تابدار
ديگر ز تيره روزي, دور است روزگـــار
ديگر ز تيرهبختي, پاك است ســرنوشت.“
پــروانه مينشست به هر جا و ميپريد
زنـــبور, شيره از لبِِ گلبرگ ميمكيد
بر رويِ گــُل, نسيمِ دلانگيز ميوزيد
عكسِ درخـت را به دلِ آب ميگسيخت
خرگوش ميدويد و به سوراخ ميگريخت
آنگاه ميگـريخت ز سوراخ و ميدويد
پـروانه و فريدون, صد سال پيش از اين,
يك روز آمدند در اين بــاغِ دلنشين.
گفتند: ”نيست جايي زيباتر از زمـين!“
زيرا كه سبزه بود و ســرودِ پرنده بود
در آفتاب, گــرميِ شاديدهنده بود
بس دلنواز بود تماشايِ فـــروَدين...
امـروز, زيرِ شاخهي اين كـــاجِ سهمناك
پـــروانه و فـريدون گرديدهاند خــاك
رخسارِ زردِ باغ, پُر از درد و رنـــج و باك
خورشيد نيست... گرميِ شاديدهنده نيست...
گُل نيست... سبزه نيست... سرودِ پرنده نيست.
از بادِ سخت, دامنِ درياچه چــاك چــاك.
امّـا, هنوز بر تنهي كـــاجِ سالدار
نامِ دو يارِ ديرين مانده به يــادگار...
بالاي كـــاج, تندر, در ابرِ اشكبار
ميغرّد از تــهِ دل: ”اي تيره آسمان!
جز نام، چيزِ ديگر مانَـد در اين جهان؟
يا نام نيز ميرود از يــادِ روزگار؟“