تبليغاتX
سازمان دانش آموزی ناحیه یک کرج
معاونت پرورشي و تربيت بدني

اگر از حنجره عارفان و دهان موحدان، آوای آبی تسبيح و استغاثه بر می خاسته و در انتظار لبيک می گداخته است، حسین حنجره اش و دهانش و خونش خود تسبيح می شوند، پاسخ می گردند، لبيک می گويند، به آسمان می پاشند و بر زمين جاری می شوند. اگر پيش از او عابدان و موحدان خدا را به رکوع می ايستاده اند و کمر خم می کرده اند، او خم نمی کند که می شکند (الان انکسر ظهری). او همين قدر که از کعبه، عرفه را و ديدار خدا را به کربلا آمده است، توحيد  را  عينيت بخشيده است و عشق را تبلور و عرفان را اوج و سلوک را غايت.

 

حسين در جايگاهی از عشق ايستاده که خمس و زکات مادی اقناعش نمی کند ((حسنات الابرار سيئات المقربين)) او از مال چه دارد که بخواهد پنج يک آن را در راه خدا نثار کند؟ او فرزندان و خويشان و اصحابيش را در راه خدا بذل می کند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

چه مبارک شبی است امشب که ملائک فوج فوج از آسمان به دستبوس علی بن ابی طالب می آیند و در تبرک ولایت و امامتش هلهله دارند

ای علی تو نشان هدایت این امتی؛ هر که تو را دوست بدارد ، رستگار شود و هر که تو را دشمن بدارد ، به هلاک افتد.    ولایت علی بن ابی طالب (ع) ولایت خدا و محبت او عبادت خدا و پیروی از او فریضه ای از جانب خدا است . هر که من مولای اویم پس علی مولای او است .  روز غدیر خم برترین عید امت من است . 

 پیامبر اکرم (ص)

خداوند پس از غدیر خم برای کسی حجت و عذری باقی نگذاشت .  

حضرت فاطمه زهرا (س )

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

شعر عاشقانه‌ي پُرسوزي از گلچين گيلانی

 

مقدمه: زنده‌ياد, دكتر مجدالدين ميرفخرايی, متخلص به گلچين گيلانی, در شهريور ماه 1289 خورشيدي در شهر زيباي رشت پا به عرصه‌ي گيتي نهاد. وي در سال 1312 از دانشسراي عالي, مدرك ليسانس گرفت. با آن‌كه رشته‌ي تحصيلي‌اش فلسفه و زبان فرانسه بود, به انگلستان رفت و با اخذ مدرك پزشكي, تا پايان عمر در همان كشور به طبابت پرداخت. گلچين گيلاني از پيشگامان شعر نو, اشعار زيبا و دلنشيني از خود به يادگار گذاشته‌است. وي در سن 62 سالگي؛ يعني 29 آذر ماه 1351 در شهر لندن درگذشت.

 

گُل بود و سبزه بود و سرودِ پرنـده بود

در آفتاب, گرمي شـــادي‌دهنده بود

بر آب و خاك, بادِ بــهشتي وزنده بود

در باغ بود كــاجي پر شاخ و سهمگين

دستي به يادگاري صـد سال پيش از اين

بر آن درخت, نامِ دو دلــداه كَنده بود

پروانه و فريدون, صد سال پيش از اين,

يك روز آمدند در اين بــاغِ دلنشين؛

گُل بود و سبزه بود و دلِ تندِ فـروَدين:

مي‌زد نسيم نرمك بر رويِ بركه چنگ

مي‌گشت قويِ سيمين بر آبِ سيمرنگ

خورشيد گَردِ زرين مي‌ريخت بر زمين.

بر روي شاخه, مرغكِ خوش‌رنگ مي‌سرود:

بنگر! چگونه غنچه‌ي نازك دهان گشود!

گلشن جه رنگِ زيبــا دارد به تار و پود!

سرتاسر است هستيِ جاويد و نيست مرگ.

به به! چه دلرباست تماشايِ رقــصِ برگ!

به به! چه دلكش است سرودِ نسيم و رود!

با سايه روي سبزه, گُــلِ تازه مي‌نوشت:

بنگر! چگونه رفته زمين, آمده بــهشت!

بنگر! چگونه آمده زيبـــا و رفته زشت!

هرگز به باختر نرود مــــــهرِ تابدار

ديگر ز تيره روزي, دور است روزگـــار

ديگر ز تيره‌بختي, پاك است ســرنوشت.

پــروانه مي‌نشست به هر جا و مي‌پريد

زنـــبور, شيره از لبِِ گلبرگ مي‌مكيد

بر رويِ گــُل, نسيمِ دل‌انگيز مي‌وزيد

عكسِ درخـت را به دلِ آب مي‌گسيخت

خرگوش مي‌دويد و به سوراخ مي‌گريخت

آن‌گاه مي‌گـريخت ز سوراخ و مي‌دويد

پـروانه و فريدون, صد سال پيش از اين,

 يك روز آمدند در اين بــاغِ دلنشين.

گفتند: نيست جايي زيباتر از زمـين!

زيرا كه سبزه بود و ســرودِ پرنده بود

در آفتاب, گــرميِ شادي‌دهنده بود

بس دلنواز بود تماشايِ فـــروَدين...

امـروز, زيرِ شاخه‌ي اين كـــاجِ سهمناك

پـــروانه و فـريدون گرديده‌اند خــاك

رخسارِ زردِ باغ, پُر از درد و رنـــج و باك

خورشيد نيست... گرميِ شادي‌دهنده نيست...

گُل نيست... سبزه نيست... سرودِ پرنده نيست.

از بادِ سخت, دامنِ درياچه چــاك چــاك.

امّـا, هنوز بر تنه‌ي كـــاجِ سال‌دار

نامِ دو يارِ ديرين مانده به يــادگار...

بالاي كـــاج, تندر, در ابرِ اشك‌بار

مي‌غرّد از تــهِ دل: اي تيره آسمان!

جز نام، چيزِ ديگر مانَـد در اين جهان؟

يا نام نيز مي‌رود از يــادِ روزگار؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

بسم الله الرحمن الرحيم

السلام عليک يا علي ابن موسي الرضا(ع)

السلام عليک يا فاطمة المعصومه(س)

السلام عليک يا بقية الله (عج)

ميلاد امام رئوف ،هشتمين ستاره پرفروغ آسمان امامت و ولايت

بر امام زمان (عج)

و همه عاشقان و شيفتگان امامت و ولايت مبارک باد.

مولاي من! يا امام رضا!

گلدسته ات 
كهكشانى است
كه سياهى شهر را تكذيب مى كند
پيرامون تو همه چيز بوى ملكوت مى دهد:
كاشى هاى ايوانت
و اين سؤال هميشه
كه چگونه مى توان آسمانها را
در مربعى كوچك خلاصه كرد.
و پنجره فولاد
التماس هاى گره خورده
و بغض هايى كه پيش پاى تو

باز مى شوند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

                            

سلام و درود بر شهداي دانش‌آموز

و نگين هميشه تابان كاروانشان

شهيد محمدحسين فهميده

گرامي باد ياد آن سنگرنشينان و راهيان شب‌شكني

كه لايح شدن تباشير صبح ظفر را بشارت دادند 

و خوابشان را به پرواز در ملكوت خدا تعبير كردند

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

  

كوله ­پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد

و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.

مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت:

چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛

و درخت‌ زيرلب‌ گفت:

ولي‌ تلخ‌­تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ره­آورد برگردي.

كاش‌ مي‌دانستي‌ آن­چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.

مسافر رفت‌ و گفت:

يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است،

او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.

و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت:

اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌

و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد، جز آن‌ كه‌ بايد.

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود.

هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست.

مسافر بازگشت رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود،

اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد.

جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.

درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.

زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.

مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.

درخت‌ گفت:

سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن.

مسافر گفت:

بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.

درخت‌ گفت:

چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري.

اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي،

غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست

و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت.

دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد

و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد

و گفت:

هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌

و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!

درخت‌ گفت:

زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم

و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست .     

                                             

قصـه‌ آدم، قصـه‌ يـك‌ دل‌ اسـت‌ و يـك‌ نـردبان.

قصـه‌ بـالا رفتـن، قصـه‌ پلـه‌ پلـه‌ تا خــدا.

قصـه‌ آدم، قصـه‌ هــزار راه‌ اسـت‌ و يك‌ نشاني.

قصـه‌ جست ‌وجـو. قصـه‌ از هــر كـجا تا او.

قصـه‌ آدم، قصـه‌ پيلــه‌ اسـت‌ و پــروانـه،

قصه تنيـدن‌ و پاره‌ كــردن. قصـه‌ بـه‌ درآمـدن،

قصـه‌ پـــرواز...

مـن‌ امـا هـنـوز اول‌ قصه‌ام؛

قصه‌ هـمـان‌ دلــي‌ كـه‌ روي‌ اولـيـن‌ پـلـه‌

مـانـده‌ اسـت،

دلي‌ كه‌ از بالابلنـدي‌ واهمه‌ دارد،

از افتادن.

پـاييـن‌ پـاي‌ نردبانت‌ چقدر دل‌ افتـاده‌‌است!

دست‌ دلم‌ را مي‌گيري مواظبي‌ كه‌ نيفتد؟

من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام؛

قصه‌ هزار راه‌ و يك‌ نشاني.

نشاني‌ا‌ت‌ را اما گم‌ كرده‌ام.

باد وزيد و نشاني‌ات‌ را بُرد.

نشاني‌ات‌ را دوباره‌ به‌ من‌ مي‌دهي؟

با يك‌ چراغ‌ و يك‌ ستاره‌ قطبي؟

من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام. قصه‌ پيله‌ و پروانه،

كسي‌ پيله‌ بافتن‌ را يادم‌ نداده‌‌است.

به‌ من‌ مي‌گويي‌ پـيله‌ام‌ را چطوري‌ ببافـم؟

پروانگي‌ را يــادم ‌ مـي‌دهـي؟

دو بـال‌ ناتـمام‌ و يك‌ آسـمان‌

و منی کـــــه ‌هنــوز هم اول‌ قصــــه‌ام!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

عيد سعيد فطر مبارك

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

 

فصل پاييز با همه زيبايي‌ها و جلوه‌هاي اهورايي‌اش

از راه رسيد و نسيم پر غوغا خبر از برگريزان

و مفروش شدن هر كوي و برزن با فرشي

از برگ‌هاي زرد و  حنايي مي‌دهد. كوچه

و خيابان با هياهوي دانش‌آموزاني كه

با كيف و كتاب و شاخه‌گلي در دست

شادمانه به سوي مدرسه روانند حياتي دوباره مي‌يابد.

بهتر آن ديديم كه در وصف اين روزها

سري به كتاب درسي خاطرات دور بزنيم

و شعر زيبلي چالوس اثر شاعر معاصر «ابوالحسن علي‌آبادي»

را برگزينيم كه هم با استعارات زيبايش

بيانگر شكوه اين ايام است و هم بعضي از ماها را

به سال‌هاي دوري مي‌برد كه اين شعر زينت‌بخش

كتاب فارسي‌مان بود.

هنگام خـــــــــــــــزان كه بلبل زار

افسرده و خســـــــــــته با دلي خون

بوسد چو گل آســــــــــــــتان گلزار

تا پاي نهــــــــــــــــد ز باغ بيرون

                    يك لحظه بر آن كند نگاهـــــــــي

                     وز سوز درون بر آرد آهـــــــــــي

در راهم و آخرين نگاهـــــــــــــــم

بر خاطره‌هاي بيشـــــــــــماري است

در هر طرفي گرفته راهــــــــــــــم

نقشي است كه ز رفته يادگاري اســـــت

                  در ديده‌ام اشكي و نگاهـــــي است

                  در سينه‌‌ام آتشي و آهــــــي است

اي محفل شــــــــــــــــــــــادماني من

اي با دل من چـــــــــــــو درد مأنوس

منزلگه آســـــــــــــــــــــــــــماني من

اي نقش رُخ بهشـــــــــــــت چالوس

                 از پيش تو مـــــي‌روم دگر بار

                  تا بار دگر خـــــــــــــدا نگهدار

هر جا نگـــــــــــــــــــــرم به هر كنارت

از روز و شـــــــــــبي مرا نشاني است

هر تپه و دشـــــــــــــت و جويبارت

يادآور طرفه داســـــــــــــتاني است

                    اين جنگل و دره و دمـــــــن‌ها

                    گويند به گوش ما ســـــــخن‌ها

آن جاده كه در شــــــــــــب ماه

ميعادگه فرشتــــــــــــگان است

ما را چه بســـــــــا كه ديده در راه

در هر قدمش ز ما نشــــــــان است

                   زانجا بگذشته‌ايم سرمســــــــــت

                    آرام و خموش و دست در دســـت

آن گوشه كه آن آبشــــــــــار زيبا

كف كرده و نقره‌فام و پرشـــــــــور

غوغا و خروش كـــــــــــرده بر پا

دلشاد و گشاده‌روي و مســــــــرور

                   بسيار نشســـــته‌ايم تنها

                    آرام و ميانمان ســـــخن‌ها

هر وقت غروب محنت‌افـــــــــزا

خون در دل ابر پاره مــــــــي‌كرد

او كنار مـــــــــــــــــــــن در آنجا

يك دم به افق اشـــــــاره مي‌كرد

                 آنگاه نـــــــــــگاه خيره ما

                  مــي‌ديد چه نكته‌هاي زيبا

وقتي كه بنفشـــــــه‌هاي جنگل

با آن‌همه لطف رُســــــته بودند

بر دامنه ســـــــبزه چو مخمل

آنجا دو نفر نشســــــته بودند

                   جان بود كه در كنار تــــن بود

                  من بودم و دلســــتان من بود

آن روز كه آن درخــــــت پربار

پنهان شده ئر شـــــكوفه‌ها بود

در ســـــايه‌اش اندر آن چمن‌زار

گسترده بســــــاط عيش ما بود

                   هر لحظه نســــــيم عنبرين‌بو

                   مي‌ريخت شــــــكوفه بر سر او

آن دامنه كز اوان اســـــــفند

پوشيده ز زنبق ســـــفيد است

وان جاده كوچــكي كه يك چند

در نرگس و لاله ناپديد اســــت

                دارند ميان خود ز هر جــــــا

              جا مانده نشان پايي از مــــــا

آن گوشـــــه كه رُسته بود هر سو

گل‌هاي ســـــــفيد و صورتي‌رنگ

يك روز ز شور در ســـــــــر او

شــــــد با دل من زبان هماهنگ

               دل آنچه ز ديگران نهان كـــــرد

                 آن لحظه زبان بر او عيان كــــرد

                       

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

      

   

زمين و آسمان خون مي‌گريد بر تارك خونين مولود كعبه

كه محراب تاريخ را سوگوار كرد.

در ايام سوگواري آن احسن‌المخلوق،

وصي نبي اكرم، علي‌بن ابي طالب

بهتر آن ديديم تا با بيان بخشي از وصاياي آن امام بزرگوار

هم مرهمي بر داغ دل نهيم

و هم تلنگري بر وجدان لنگ لنگان خود:

 

چون به محراب كوفه و به ضرب تيغ خصم كوردل

فرق آن حضرت شكافته شد

و خون محاسن شريفش را رنگين نمود،

در آن حال فرمود:

بسم الله و بالله و على ملة رسول‌الله فزت و رب‌الكعبة.

سوگند بپروردگار كعبه كه رستگار شدم

 

 و سپس اين آيه شريفه را تلاوت نمود:

 

منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة اخرى

شما را از خاك آفريديم و به خاك بر مي‌گردانيم

و بار ديگر از خاك مبعوث‏تان مي‌كنيم

و شنيده شد كه در آن وقت جبرئيل

ميان زمين و آسمان ندا داد و گفت:

تهدمت والله اركان‌الهدى وانطمست اعلام‌التقى وانفصمت‌العروة‌الوثقى قتل ابن عم‌المصطفى

قتل على‌المرتضى قتله اشقى‌الاشقياء.

به خدا سوگند ستون‌هاى هدايت در هم شكست

و نشانه‏هاى تقوى محو شد و دستاويز محكمى

كه ميان خالق و مخلوق بود گسيخته گرديد

پسر عم مصطفى (ص) كشته شد،

على مرتضى به شهادت رسيد و بدبخت‏ترين اشقياء او را شهيد نمود .

 على عليه‌السلام وصيت خود را به حسنين عليهماالسلام

چنين بيان فرمود:

شما را به تقوى و ترس از خدا سفارش مي‌كنم

و اينكه دنيا را نطلبيد اگر چه ‏دنيا شما را بخواهد

و به آنچه از (زخارف دنيا) از دست شما رفته باشد

تأسف مخوريد و سخن راست و حق گوئيد

و براى پاداش (آخرت) كار كنيد، ستمگر را دشمن باشيد

و ستمديده را يارى نمائيد.

شما و همه فرزندان و اهل بيتم و هر كه را

كه نامه من به او برسد به تقوى و ترس از خدا

و تنظيم امور زندگى و سازش ميان خودتان سفارش مي‌كنم

 زيرا از جد شما پيغمبر صلى‌الله عليه وآله شنيدم

كه مي‌فرمود سازش دادن ميان دو تن (از نظر پاداش)

بهتر از تمام نماز و روزه (مستحبى) است،

از خدا درباره يتيمان بترسيد و براى دهان آن‌ها

نوبت قرار مدهيد (كه گاهى سير و گاهى گرسنه باشند)

و در اثر بى‌توجهى شما در نزد شما ضايع نگردند،

درباره همسايگاه از خدا بترسيد كه آن‌ها

مورد وصيت پيغمبرتان هستند

و آن حضرت درباره آنان همواره سفارش مي‌كرد

تا اينكه ما گمان كرديم براى آن‌ها (از همسايه)

ميراث قرار خواهد داد

.و بترسيد از خدا درباره قرآن

كه ديگران با عمل كردن به آن بر شما پيشى نگيرند،

درباره نماز از خدا بترسيد كه ستون دين شما است

و درباره خانه پروردگار (كعبه) از خدا بترسيد

و تا زنده هستيد آن را خالى نگذاريد

كه اگر آن خالى بماند (از كيفر الهى)

مهلت داده نمي‌شويد

و بترسيد از خدا درباره جهاد با مال و جان

و زبانتان در راه خدا،

و ملازم همبستگى و بخشش به يكديگر باشيد

و از پشت كردن به هم و جدائى از يكديگر دورى گزينيد،

امر به معروف و نهى از منكر را ترك نكنيد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

پيامبر اكرم(ص) مى‏فرمايد:

«ماه رجب، ماه خدا و ماه شعبان، ماه من و ماه رمضان، ماه امتِ من است،

هر كس همه اين ماه را روزه بگيرد بر خدا واجب است كه همه گناهانش را ببخشد،

بقيه عمرش را تضمين كند و او را از تشنگى و عطش دردناك روز قيامت امان دهد.»

«رمضان» در لغت از «رمضاء» به معناى شدت حرارت گرفته شده

و به معناى سوزانيدن مى‏باشد.

چون در اين ماه گناهان انسان بخشيده مى‏شود،

به اين ماهِ مبارك، رمضان گفته‏اند.


حضرت امام سجاد(ع) در دعاى حلول ماه رمضان به درگاه خداوند عرض مى‏كند:

به وسيله روزه اين ماه ياريمان ده تا اندام‏هاى خود را از معاصى تو نگه داريم

و آن‏ها را به كارهايى گيريم كه خشنودى تو را فراهم آورد،

تا با گوش‏هايمان سخنان بيهوده نشنويم

و با چشمانمان به لهو و لعب نشتابيم

و تا دستمانمان را به سوى حرام نگشاييم

و با پاهايمان به سوى آن‏چه منع شده ره نسپاريم

و تا شكمهايمان جز آن‏چه را تو حلال كرده‏اى در خود جاى ندهد

و زبان‏هايمان جز به آن‏چه تو خبر داده‏اى و بيان فرموده‏اى گويا نشود... .»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

                            

خداوندا!

عشق زيرمجموعه‌اي از توست،

آن را به ما بياموز!

وقتی که گل نرگس مُرد، گل‌های صحرا ماتم گرفته

و از آب زلال چشمه­ساری مدد جستند

که غبار ماتم را از چهره­ی آنان پاک کند.

چشمه­سار جواب داد که:

اگر تمام آب‌های من اشک می­شد و از چشم جاری،

باز از گریه کردن به نارسیس

عزیزم سیر نمی­شدم.گل‌ها تصدیق کردند و گفتند:

نرگس آنقدر زیبا بود که این همه ندبه و زاری کم است.

چشمه به وجود درآمد و پرسید:

راستی مگر چقدر زیبا بود؟

گل‌ها متعجب شدند و گفتند:

تو که باید بهتر از ما از زیبایی جمالش آگاه باشی،

نرگس هر روز در آب­های زلال جمالش را آرایش می­داد

و صورت خود را ستایش می­کرد.

چشمه لختی بیندیشید و گفت:

آری، من نرگس را دوست داشتم برای این که وقتی

صورتش را روی آب­های من خم می­کرد،

من زیبایی خود را در چشمان صافش می­ستودم.

                                                      اسکار وایلد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

 

 

         دل‌ها چه بي‌قرارند، پاييزها بهارند   

          وقتي كه تو بيايي        
 آن روز از اشتياق رويت، اشك‌ها در چشم‌ها آشكارند

       وقتي كه تو بيايي

 در آسمان، ملائك در عرشِ بي‌نهايت، همواره جشن دارند

وقتي كه تو بيايي

 شهرم و ديارم آن شب چون كهكشاني از نور، آذين افتخارند

  وقتي كه تو بيايي

 ياران باوفايت در جاده عبورت قرآن به دست دارند

 وقتي كه تو بيايي

 آهنگ گام‌هايت اي نور آسماني پايان انتظارند

  وقتي كه تو بيايي

 در دشت سبز خضراء حتي كبوتران هم از عشق لانه دارند

 وقتي كه تو بيايي

 چقدر جاي تو خالي ست کجاست لحظه ديدار؟

 ميان بغض، سکوتي از جنس فرياد است

 بيا، که ديده، تو را آرزوي ديدار است

 تو از قبله نوري، من از تبار صبوري

 تو از سلاله عشقي، من از ديار نياز

 من از نگاه مانده به در  خسته‌ام

 عزيز رؤيايي، تويي نشسته به فردايم،

 بگو که مي آيي

 اگر نگاه منتظرم را گواه مي‌خواهي

 اگر شکسته‌‌دلي را بهانه مي‌داني

 اگر سکوت غريبانه آيت عشق است

 اگر صبر، صبر، صبر، بهاي ديدار است

 به جان غنچه‌ي نرگس تو را خريدارم

 نشانده مهر تو بر دل، به شوق ديدارم

من عاشقانه تو را در نماز از خدا مي‌خواهم

 شکوه نام تو را خوانده، باز مي‌خوانم

 هزار پنجره از اين نگاه لبريز است

بگو بگو که وقت طلوع ستاره نزديک است

 

 

يوسف زهرا! پا در ركاب كن كه دل ز طاقت رفت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

سوم شعبان ميلاد حضرت امام حسين(ع)

و چهارم شعبان ولادت  مظهر عشق و وفا حضرت ابوالفضل(ع)

و پنجم شعبان تولد سيدالساجدين امام سجاد(ع)

و يازده شعبان ميلاد  شبه پيامبر علي‌اكبر(ع) مبارك باد

سلام بر تو ای نزدیک‌ترین نام به خدا!

سلام بر تو ای سفینه عشق!

مدینه را شور حضور تو پر کرده است.

شمیم لبخند پنجره‌ها!

فضا را عطرآگین نموده

و آسمان، خیره به نورافشانی مُنزل وحی،

نام زیبای تو را زمزمه می‌کند

و زمین چه سعادتمند، گهواره حضور تو پیدا شده است.

ای رهبر عاشقان و دلدادگان،

ای حسین (ع) میلادت گرامی و پاینده باد.

روز سوم شعبان سال چهارم هجرى، در بيت عصمت و طهارت نوزادى متولد شد كه ولادتش قلب‌ها را مسرور و ديده‏‌ها را گريان ساخت. كودك را نزد رسول خدا (ص) آوردند. پيامبر گرامى در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و او را (حسين) ناميد. جبرئيل و فرشتگان آسمان‌ها براى تهنيت و شادباش به محضر رسول خدا (ص) نازل می‌شدند و تولد اين نوزاد را تبريك می‌گفتند ولی آنان حامل پيام ديگرى نيز بودند، خبرى كه رسول خدا (ص) را بشدت متأثر كرد و اشك از ديدگانش جارى شد: (اين كودك را امت تو به قتل می‌رسانند!).

                          ولادت حضرت ابوالفضل العبّاس (ع)

 

«عباس بن علی بن ابی طالب علیه السلام»

در سال 26 هجری متولد شد. مادرش ام‌البنین بود.

امام علی علیه‌السلام به برادرش، عقیل، که به انساب

و اجداد اعراب آگاه بود، فرمود:

« برای من زنی را انتخاب کن که فرزندانی شجاع بیاورد.»

عقیل فاطمه، دختر حزام بن خال، را معرفی کرد

و گفت:« در میان اعراب، شجاع‌تر از پدران او کسی را نمی‌شناسم.»

علی علیه‌السلام با او ازدواج کرد و اوّلین فرزندی که از

ام‌البنین به دنیا آمد عباس علیه‌السلام بود که او را

به سبب زیبایی چهره‌اش، قمر بنی هاشم لقب داده بودند.

کنیه او ابوالفضل بود و ام‌البنین پس از او سه فرزند

به نام‌های عبدالله بن علی و عثمان بن علی

و جعفر بن علی به دنیا آورد.

عباس بن علی چهارده سال با پدرش امیرالمؤمنین

و بقیه عمر خویش را در کنار دو برادرش زندگی کرد

و هنگام شهادت سی و چهار سال از عمر شریفش گذشته بود.

او در شجاعت بی‌نظیر بود و چنان بلندبالا بود

که هنگامی که بر اسب سوار می‌شد، پای مبارکش به زمین می‌رسید.

 

 

میلاد با سعادت جمال نیایشگران,

حضرت سجاد(ع) مبارك

مردی می‌آيد که دستانش بوی کرامت،

پيشانی‌اش بوی بندگی و گام‌هايش،

ندای ايستادگی سر می‌دهد. بهار به حيرت می‌ايستد،

باد سجده می‌کند و خورشيد، شکرانه می‌دهد.

 

هر كه كرامت و بزرگوارى نفس داشته باشد،

دنيا را پَست انگارد

.   امام سجاد (ع)


                         

خشنودى از پيشامدهاى ناخوشايند،

 بلندترين درجه يقين است.

    امام سجاد (ع)


                                                                   

 

ميلاد شبه‌پيامبر علي‌اكبر(ع) و روز جوان مبارك

ای سرو بوستان ایستادگی!

ای زیباترین گل باغ حسین (ع)!

ای جوان رعنا و رشید حسین (ع)،

ای علی(ع) را یادگار! ای علی اکبر!

گلستانی از زیباترین گل‌های فداکاری!

و دریایی از آبیِ عطوفت را در دل خود، جمع داشتی،

لوح عاشورا، در انتظارِ قلم شمشیر تو نشسته

تا خاطره دلیرمردی‌های بدر و حنین را بر آن نقش نمایی

و تمثال قدم‌های رسول خدا (ص) را بر پهنه کربلا حک کنی.

تو که در صورت و سیرت شبیه‌ترین بودی

به پیامبـر خیر و برکت (ص)!

ســـلام و درود بی‌پایان بر صورت و سیرت پیامبر گونه‌ات.

استاد بزرگوار دكتر سنگري در مورد رزم و شهادت اين شهيد تشنه‌لب نقل قول زيبايي دارند:

هر بار كه علي‌اكبر(ع) به خيل دشمن مي‌زد، امام حسين(ع)

در طول مدت رزم چشم از  او برنمي‌گرفت و شبه‌پيامبر هم

هرگاه از عطش بي‌تاب مي‌شد لحظاتي به سوي پدر برمي‌گشت.

 تا اينكه پس از جدال‌هاي بي‌امان وقتي خود را در برابر عطش بي‌تاب ديد

رو به جانب پدر آورد و سر بر دامنش نهاد و از عطش ناليد

و گفت: ياابا! بيش از اين تاب تشنگي ندارم.

در حقيقت حضرت علي‌اكبر به پدر مي‌گفت:

تا تو چشم به من دوخته‌اي نگاهت چون جوشني محافظ من است،

از من چشم برگير كه ديگر تاب تشنگي ندارم

و بگذار اين جوشن كنار رود و من با شهادت از عطش خلاص گردم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

روزگاری بود ميوه‌اش فتنه، خوراکش مردار، زندگی‌اش آلوده،

سايه‌های ترس شانه‌های بردگان را می‌لرزاند.

تازيانه ستم، عاطفه را از چهره‌ها می‌سترد. تاريکی،

در اعماق تن انسان زوزه می‌کشيد و دخترکان بی‌گناه،

در خاک سرد زنده به گور می‌شدند.

و در اين هنگام بود که محمد (ص) بر چکاد کوه نور

ايستاد و زمين در زير پاهای او استوار گرديد.

                             

اي جامه بخود پيچيده ‍ـ برخيز و انذار كن  (آيات ١و ٢/ سوره مدثر)

 محمد به مرز چهل سالگي رسيده بود.

تبلور آن رنج‌مايه‌ها در جان او باعث شده بود كه اوقات بسياري

را در بيرون مكه به تفكر و دعا بگذراند، تا شايد خداوند بشريت

را از گرداب ابتلا برهاند او هر ساله سه ماه رجب و شعبان

و رمضان را در غار حراء به عبادت مي‌گذرانيد.

    

          

ـ آن شب، شب بيست و هفتم رجب بود.

محمد غرق درانديشه بود كه ناگهان

صدايي گيرا و گرم در غار پيچيد:

ـ بخوان!

ـ محمد درهراسي و هم‌آلود به اطراف نگريست!

صدا دوباره گفت:

ـ :‌بخوان!

ـ اين بار محمد با بيم و ترديد گفت:

ـ من خواندن نمي‌دانم.

صدا پاسخ داد:

ـ بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد، آدمي را از لخته خوني آفريد،

بخوان و پروردگار تو را ارجمندترين است، همو كه با قلم آموخت، و به آدمي آنچه را كه نمي‌دانست بياموخت.........

و او هر چه را كه فرشته وحي خوانده بود باز خواند.

هنگامي كه از غار پايين مي‌آمد زير بار عظيم نبوت و خاتميت،

به جذبه الوهي عشق بر خود مي‌لرزيد

 از اين رو وقتي به خانه رسيد

به خديجه كه از دير آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت:

ـ مرا بپوشان، احساس خستگي و سرما مي‌كنم!

 و چون خديجه علت را جويا شد گفت:

ـ آنچه امشب بر من گذشت بيش  از طاقت من بود،‌

امشب من به پيامبري برگزيده شدم!

خديجه كه از شادماني سر از پا نمي‌شناخت،

در حالي كه روپوشی پشمي و بلند بر قامت او مي‌پوشانيد گفت:

ـ من مدت‌ها پيش در انتظار چنين روزي بودم

مي‌دانستم كه تو با ديگران بسيار فرق داري،

اينك به پيشگاه خدا شهادت مي‌دهم

كه تو آخرين رسول خدايي و به تو ايمان  مي‌آورم........

پس از آن علي كه در خانه محمد بود با پيامبر بيعت كرد.

 

                       

ستاره‌ای بدرخشيد و ماه مجلس شد             

                دل رميده ما را انيس و مونس شد


نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
        

                  به غمزه مسئله‌آموز صد مدرس شد


به بوی او دل بيمار عاشقان چو صبا
     

                 فدای عارض نسرين و چشم نرگس شد


به صدر مصطبه‌ام می‌نشاند اکنون دوست
  

               گدای شهر نگه کن که مير مجلس شد


طرب‌سرای محبت کنون شود معمور
  

                     که طاق ابروی يار منش مهندس شد


لب از ترشح می پاک کن برای خدا
  

                     که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد


کرشمه تو شرابی به عارفان پيمود
        

                    که علم بی‌خبر افتاد و عقل بی‌حس شد

 
چو زر عزيز وجودست شعر من آری
    

                        قبول دولتيان کيميای اين مس شد


خيال آب خضر بست و جام کيخسرو
      

               به جرعه‌نوشی سلطان ابوالفوارس شد


ز راه ميکده ياران عنان بگردانيد
        

             چرا که حافظ از اين راه برفت و مفلس شد

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

سيزده رجب ميلاد فرخنده گوهر ولايت در صدف كعبه است. مولودي كه محبتش دل‌هاي عاشقان فضيلت را روشن ساخته و مولايي كه ولايتش كيمياي دگرگون‌ساز دل‌ها وزندگي‌هاست گنج « علی‌دوستی» عطيه‌اي الهي در قلوب شيعيان است.  
سيزده رجب تولد زمزم زلال عترت است. تولدي كه چشمه عبوديت را در جان‌هاي خفته جوشان مي‌كند و نورش مشعل فروزان راه رسالت نبي اكرم (ص) است سيزده رجب آينه حق‌نما در طليعه خط ولايت است . عشق او آينه دل را صفا و جلا مي‌دهد و ولاي او مرز قبولي طاعات بندگان است .

نادعلیاً مظهر العجائب، تجده عونالـک فی النوائب،کل هم و غم سینجلی، بعظمتـک یاالله، بنبوتـک یا محمد و بولایتـک یاعلی و یا علی و یا علی.

امروز زنده‌ام به ولای تو یاعلی

ای محمد و ای علی، ای علی و ای محمد، زیر باران بلا و فتنه‌ها چنگ بر دامانتان زده‌ام

در میانه افسوس و دریغ خسته از همه راه‌های رفته و نرفته و گمشده در کوره‌راه زندگی، به درگاهتان آمده‌ام

یا علی، بر آستانه این آستان دست‌های خالی را به سویت به گدایی دراز کرده‌ام،

فقیر و خسته به درگاهت آمدم، رحمی!

«نیستم» اما تو در «هستم» بگیر!

به مناسبت ۱۳ رجب چه مي‌توان نوشت؟

چه می‌توان گفت از بهترین روزهای خدا؟

هیچ..

باور کنید هیچ

خدا با خلقت علی،

دیگر حرفی برای گفتن نگذاشته است

باور کنید زبان قاصر است ..

دوباره مثل علی زاده می‌شود..

اما مگر دو مرتبه ....

کعبه شکاف بردارد

«نام علی ستون زمين و سما بود»

&&&&

چه خوش مي‌سرايد در وصف او مولانا:

امروز شهر ما را صد رونق‌ست و جانست

زیرا که شاه خوبان امروز در میانست

حیران چرا نباشد خندان چرا نباشد

شهری که در میانش آن صارم زمانست

آن آفتاب خوبی چون بر زمین بتابد

آن دم زمین خاکی بهتر ز آسمانست

بر چرخ سبزپوشان پر می‌زنند یعنی

سلطان و خسرو ما آن‌ست و صد چنانست

ای جان جان جانان از ما سلام برخوان

رحم آر بر ضعیفان عشق تو بی‌امانست

چون سبز و خوش نباشد عالم چو تو بهاری

چون ایمنی نباشد چون شیر پاسبانست

چون کوفت او در دل ناآمده به منزل

دانست جان ز بویش کان یار مهربانست

او ماه بی‌خسوف‌ست خورشید بی‌کسوفست

او خمر بی‌خمارست او سود بی‌زیانست

آن شهریار اعظم بزمی نهاد خرم

شمع و شراب و شاهد امروز رایگانست

چون مست گشت مردم شد گوهرش برهنه

پهلو شکست کان را زان کس که پهلوانست

خامش که تا بگوید بی‌حرف و بی‌زبان او

خود چیست این زبان‌ها گر آن زبان زبانست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

هلال ماه رجب، زندگی و تولـدی دوباره را بـه عاشقان نوید می‌دهد. ماه رجـب فصل جدیدی در کتاب زندگی می‌گشاید که از عطر د‌ انگیز نیایش سرشار است.

پیامبر رحمت (صلی الله علیه و آله) با دیدن هلال ماه مبارک رجب، دست به دعا بر می‌داشت و پس از حمد و ثنای الهی، سی بار تکبیر و لااله الااللّه می‌گفت و می‌فرمود:

ماه رجب، ماه استغفار برای امت من است. در این ماه بسیار طلب آمرزش کنید که خداوند آمرزنده مهربان است.

در ماه رجب فرشته‌ای تا صبح اینگونه ندا می‌دهد:

خوشا به حال رجبیّون، خوشا به حال آنان که والایی ماه رجب را دریافته‌اند، خوشا به حال آنان که از برکت ماه رجب نصیبی اندوخته‌اند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 8:35 بعد از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

 

×سلام و درود خدا بر فاطمه‌الزهراء(س)که سیده نساء‌العالمین است.

×سلام و درود خدا بر پدرش رسول الله(ص) که دخترش را ام‌ابیها نامید.

×سلام و درود خدا بر امیرالمؤمنین حضرت علی(ع) که کفو حضرت زهراء(س) است.

×سلام و درود خدا بر فرزندانش از امام حسن مجتبی(ع) و امام حسین(ع) تا حضرت مهدی(عج)

×و سلام و درود خدا بر دخترانش زینبین(س) باد.

×سلام و درود خدا بر فاطمة الزهراء(س) که سِرّ خداست به عددی که علمش نزد خداست.

×فاطمة الزهراء(س) که قدرش را خدا در سوره قدر بیان فرمود، که لیلة‌القدر فاطمه الزهراء(س) است و خدا کوثرش نامید.

 

 

هنگامی که به لحظه به لحظه زندگانی فاطمه زهرا (سلام الله علیها) می‌نگریم، درمی‌یابیم که فاطمه (علیها السلام) دارای شخصیت والای الهی و انسانی و شبیه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در تمام جهات است و مانند بودن او در اصل وجود، حقیقتی است که با توجه به بیانات پدر بزرگوارش جایی برای ابهام و تردید نیست. چنانکه راوی نقل می‌کند که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بیرون آمد و او دست فاطمه را گرفته بود. پس فرمود:

«کسی که او را نمی‌شناسد، او فاطمه دختر محمد است، او پاره تن و قلب من است، او روح من است که در بین دو پهلوی من قرار دارد، پس کسی که او را اذیت نماید، براستی مرا اذیت نموده و کسی که مرا آزار دهد، براستی خدا را آزار داده است»

«من عرف هذه فقد عرفها و من لم یعرفها فهی فاطمه بنت محمد و هی بضعة منی و هی قلبی و روحی التی بین جنبی فمن آذاها فقد آذانی و من آذانی فقد آذی الله." (کشف الغمة، جلد 1، صفحات 467 - 466)»

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

 

    اماما! ای سفر کرده دیار عشق،

ای که با تیغ برّان حکومت خیبرشکن قلعه‌های نفاق زمانه شدی؛

ای که باغ هستی‌ات بهار آزادی را آسایش دگر بود؛

بر بال کدامین ملک نشستی که اینچنین بی تاب و شتابان

 به سرای جاوید سفر کردی؟

خلوت اُنست را در کجا گستردی که اینگونه مستجاب شد؟

و اینک در سالروز هجرانت، با یادت به دل‌های سوگوارمان تسلی ده.

شب است سکوت است و ماه است و من

فغان غم است و اشک است و آه است و من

شب و خلوت و بغض نشکفته­ام

شب و مثنوی­های ناگفته­ام

شب و ناله­های نهان در گلو

شب و ماندن استخوان در گلو

بگو یوسف خفته در چاه کو؟

فروغ دل­انگیز آن ماه کو؟

اجل اجل کاش می­مردی از این ستم

فلک بشکند پشتت از بار غم

به رخ برقع غم کش ای آفتاب

به جسم نحیفش سبکتر بتاب

الا لاله­های گلستان عشق

شهیدان خفته به بستان عشق

کنون صف به صف چون ملائک شوید

به دیدار فرزند زهرا روید

 

^^^^^^^

 

مقاله جالب دانش آموز آمریکایی درباره امام خمینی

(مردم حق اعتراض نداشتند. شاه راه قرآن را دنبال نمی‌کرد و مردم مذهبی در ایران از کارهای او به خشم آمدند. در چشم آیت‌الله، شاه می‌خواست ایران را به آمریکایی دیگر تبدیل کند ولی آیت‌الله می‌خواست کشور براساس قرآن اداره شود.)

 

متن كامل و تصوير در ادامه مطلب مي‌آيد

 

ای مضمون آب وآینه

ای نجابت سبز

ای رایحه  صبح

خورشید رو به تو نماز می گذارد

ومهتاب بر بوریای ساده تو به تمنا می نشیند.

ای بلندای قامت سپیده

ای مفهوم سبز ولایت

ای زهره

ای زهرا!

ای صداقت محمد

ای زبان علی

ای اسطوره مهر

سلام بر صورت نیلی

سلام بر پهلوی شکسته

وسلام بر خسوف غمگینانه تو

 

&&&&&

اگر داغ دل بود ما دیده­ایم

اگر خون دل بود ما خورده­ایم

اگر دل دلیل است،آورده­­ایم

اگر داغ شرط است، ما برده­ایم

 

&&&&&

 

اي تماميِ وجود مرتضـــــــــــــي

خانه را خالي ز خوشـــــحالي مكـن
يار من؛ پشـــت مرا خالــــي مكــن
اي تمام عشـــــق، اي خونين جــگر
يا بمان يا كــــه مــــرا با خــود ببر
اي تمام عشـــــق؛ بانـــوي علــــي
لرزه افـــتاده به زانــــــوي علــــي
مي­روي اي بحر عصـــمت را عروس
جاي من لب­هاي محســــن را ببوس

اي به دردم چشـــم بيمارت طــبيب
مانده­ام مضطــر بخـــوان امن يجيب
از ســـــــخن افتاده­اي با من ولــي
چشم بگشا من علي هســتم؛ علــي!
ماندنت چون شـــــمع آبم مي­كــند
رفتنت خــانه خـــــرابم مي­كــــند
اي مســـــيحاي علــي اعجاز كــن
مشــكل مشـــكل­گشــــا را باز كن
اي كتاب عشـــــق من بســـته مشو
مثل ِ مردم؛ از علـــي خســــته مشو

فاطمه چشــــمان خود را باز كـــرد
با زبان دل ســـــــخن آغاز كــــرد:

اي هميشــــه همنشين فاطـــــــمه

اي امـــــــــيرالمومنينِ فاطــــمه
اي كه بر هر دو ســـرا هســــتي امير
جان زهـــرايت ســــــرت بالا بگير
اين دل غمديده را هـــم زنـــده كن
جان من يكبار ديگـــر خنــــده كن
آن­كـــــه بايد دل غمين باشــد منم
آن­كـــــه بايد اين­چنين باشـــد منم
خواســـــتم ياري كنم اما نشـــــد
ريسمان از دســـــت­هايت وا نشـد
من آن شــــــاخ گل افســرده بودم
كه در نشـــــكفتگي پژمــرده بودم
ز سوز سينه­ات مي­ســـوزم؛ ای كاش
كه در پشــــــت همان در مرده­بودم
مغيره گــــــر نبود در آن كشــاكش
علــــــي را  من به خانه برده بـودم
مدينه محشر كــــبري به پا بـــــود
رســن بر گـــردن شـــير خــدا بود
دوصد گلچين و يك گل چه گويم من
گل حيدر به زير دســــت و پا بــود

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

«فتح خرمشهر فتح خاك نيست، فتح ارزش‌هاي اسلامي است. خرمشهر شهر لاله‌هاي خونين است. خرمشهر را خدا آزاد كرد.»

از بيانات رهبر کبير انقلاب اسلامی، امام خمينی (قدس سره)

در خيال خرمشهر که کنار کارون آرام نشسته بود، هيچ صداي خمپاره‌ای نبود. نخلستان‌هايش صدای چرخ‌های تانک را تا آن روز نشنيده بود، تا شهريور ماه 59 که خرمشهر، خونين‌شهر شد. پس از گذشت روزهای تاريک و پر دود اسارت، در سوم خرداد 1361 شهر از اشغال درآمد. خرمشهر نخل‌های سوخته، نخل های بی سر

فتح خرمشهر (سوم خرداد 1361) در تاريخ جنگ ايران و عراق از اهميت ويژه‌اي برخوردار است. خبر آزادي خرمشهر آن‌چنان شگفت‌آور بود كه در سراسر ميهن اسلامي ما مردم را به وجد آورد. با اعلام خبر فتح خرمشهر مردم ايران بسان خانواده‌اي بزرگ كه فرزند از دست رفته خود را باز يافته است اشك‌هاي شادي و شعف خود را نثار روح شهداي حماسه‌آفرين صحنه‌هاي شورانگيز اين نبرد كردند. براي پي بردن به عظمت اين نبرد حماسي كافي است بدانيم كه نيروهاي  متجاوز عراق پيش از نبرد سرنوشت‌ساز رزمندگان ما براي آزادي خرمشهر در اطلاعيه‌اي به نيروهاي خود دستور داده بودند كه دفاع از خرمشهر را به منزله دفاع از بصره، بغداد و تمام شهرهاي عراق محسوب دارند. همچنين تجهيزات و امكانات دفاعي دشمن در اين منطقه نشان مي‌داد كه عراق خرمشهر را به عنوان نماد پيروزي خود در جنگ به حساب آورده و قصد داشته است به هر قيمت،‌ اين شهر را در تصرف نيروهاي خويش نگهدارد.

هنگامي كه مرحله اول و دوم عمليات بيت‌المقدس به پايان رسيد و رزمندگان ما در اطراف خرمشهر مستقرشدند، راديوي رژيم بعثي، مي‌كوشيد در تبليغات كاذب خود، حضور نيروهاي عراق را در خرمشهر به رخ بكشد تا توجيهي براي ترميم روحيه نيروهاي شكست خورده و رو به هزيمت عراق باشد. فتح خرمشهر در زماني كمتر از 24 ساعت، موجب شد كه بخش قابل توجهي از نيروهاي مهاجم عراقي به اسارت نيروهاي جمهوري اسلامي ايران درآيند.

نبرد بزرگ، سرنوشت‌ساز و غرورآفرين بيت ‌المقدس كه براي رهاسازي خرمشهر از سلطه‌ نيروهاي مهاجم عراقي انجام شد، از دهم ارديبهشت ماه تا چهارم خرداد ما 1360 به طول انجاميد. اين نبرد حماسي علاوه بر  پايان بخشيدن به 19 ماه اشغال بخشي از حساس‌ترين مناطق خوزستان و آزادسازي خرمشهر، ضربه‌اي سهمگين و كمرشكن به توان رزمي و جنگ‌طلبي‌هاي دشمن مهاجم وارد ساخت.

كوتاه سخن اينكه عمليات بيت‌المقدس به عنوان برجسته‌ترين عمليات پدآفندي نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي ايران در تاريخ نظامي 8 سال دفاع مقدس ثبت شده است.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

احساس­های کهنه­ام باز هم سربرآورده­اند

و در کوچه پس کوچه­های نگاهت بی­تابی می­کنند.

باز بهانه­ات را می­گيرند.

 باز آغوش گرمت را از من تمنا می­کنند

و من مانده­ام که با اين همه بی­تابی چه کنم.

کاش بودی و خودت آرامشان می­کردی.

 نازنين،

بی تو چه بايد کرد با اين همه دروغ،

با اين همه فريب

 و من سردرگم مانده­ام و تو را تمنا می­کنم.

تويی که حقيقت داری و نه تويی که برای­مان ساخته­اند.

تو را برده­اند به سرزمينی که ما را بدان راهی نيست.

از همان جا دستم را بگير و کمکم کن.

انگار کن من نيز گدای همان کوچه پس کوچه­های مدينه­ام

                                   آن­گاه که نانی در کف او گذاشتی

                              و حال مرهمی بر قلب دردمند من بگذار

                                                 و اين فريبکاران را رسوا کن.

 بانوی من شهادتت و ديدار عاشقانه­ات با معبود گوارايت باد

 هرچند که ما اين­جا در طلبت بايد بگرييم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 8:31 بعد از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

       

                                    

دست تواناي معلم است که چشم­انداز آينده­ی ما را ترسيم مي­کند.

 اگر مي­بينيد که اميرمؤمنان، مولاي متقيان علي(ع) مي­فرمايد:

 «من علمني حرفاً فقد صيرني عبداً» 

 «هرکس چيزي به من بياموزد، مرا غلام خويش کرده­است»

اين بيان براي ما درس است تا معلمان، قدر خود را بدانند و تشخيص دهند که چقدر، وجود آنها در سرنوشت يک ملت مؤثر است.

                            مقام معظم رهبری

 

 

 

شهيد مطهري تنها فردي است كه ديدگاه فلسفي او به مسائل اجتماعي و سياسي تسرّي مي‌يابد و بايد

اين ويژگي منحصر به فرد به طور صحيح معرفي شود.

                                   مقام معظم رهبري

 

 

معلّمي هنر است، هنر آموختن هر آن چه سال ها با سعي و تلاش اندوخته است.

معلّمي عشقي است  الهي و آسماني که پروردگارِ مهربان به انسان اعطا کرد تا با همتّ بلند خويش  روشنائي شبهاي تارِ جهالت و ناداني باشد.

معلمّي، مهري است که از روز ازل با گل آدمي سرشته شد تا مردم از ظلمات جهل به نور دانايي رهنمون شوند.  براستي که معلّمي شغل نيست، عشق است. و بهترین تبریک را به شما معلمان عزیز پیام کوتاه و زیبای شهید رجایی می­باشد:

 

«معلمي شغل نيست؛ معلمي عشق است.

اگر به عنوان شغل انتخابش کرده­اي، رهايش کن

و اگر عشق توست مبارکت باد»

 

ارزش و مقام معلم

 شرافت و مرتبت معلم زماني اهميت دارد كه بتواند شأن خداوند و پيامبران را در وجود خود محقق سازد و پيوند انسان به هدف متعالي خلقت يعني عبادت را برقرار سازد. لذا در اين تعريف شهيد مرتضي مطهري  يكي از آن معلمان راستين است كه اولاً با نگاه  تركيبي  به همه معارف بشري نظر مي­كند و ثانياً  تمامی  تلاش­هاي علمي و عملي را  مقدمه­اي براي عبادت مي­داند و در اين راه به مرحله سوم دينداري راه مي­يابد و  با شهادت، عبادت عملي و علمي خود را كامل مي‌سازد...

 به همين مناسبت روز شهادت اين بزرگ مرد فرزانه (12  ارديبهشت ) را روز معلم ناميدند .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

                   سال نوآوري و شكوفايي

 

 

 

در حالي سالي نوين را در عرصه توسعه و ترويج فرهنگ اسلامي، مذهبي آغاز نموديم كه تقارن ولادت نبي اكرم(ص) با نوروزش سالي سرشار از روزهاي هميشه نو را بشارتمان مي‌دهد و چه زيبا و به‌جا مقام معظم رهبري با ناميدن اين سال به نام سال نوآوري و شكوفايي تكليف را بر همه ما روشن نمودند كه تمام سعي و تلاش خود را در ايجاد مسيرهايي نو جهت شكوفا شدن استعدادها و توانمندي‌هاي آينده‌سازان اين مرز و بوم به كار بنديم. باشد كه خداوند ما را در اين راه موفق و ثابت‌قدم بدارد.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

در دوران معاصر، پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، حادثه مهم و حیرت انگیزی برای جهانیان بود. این حادثهی بزرگ قرن، از یكسو معادلات سیاسی استكبار را در ادامه‌ی سیاست سلطه و تقسیم استعماری جهان بر هم زد و از سوی دیگر، یكی از استوارترین رژیم های وابسته را كه از حمایت قدرت های بزرگ برخوردار بود، ریشه‌كن ساخت، و در كشوری چون ایران، با اهمیتی كه از نظر استراتژیكی و اقتصادی برای قدرت‌های بزرگ جهان دارد، تحولی سیاسی مردمی و عظیم به وجود آورد و این جریان سیاسی، یك بار دیگر اسلام را به عنوان یك قدرت تعیین كننده در جهان مطرح نمود و چشم انداز وحدت جهان اسلام، حركت عظیم بازیابی خویشتن خویش، گریز از سلطه، ایستادگی در برابر استعمار كهنه و نو، ایجاد قطب سیاسی جدید در جهان و فروریزی رژیم های وابسته و تحمیلی را در سرزمین های پر نعمت اسلامی، در برابر دیدگان مشتاق، بیش از یك میلیارد مسلمان گشود و موجی از وحشت و اضطراب در دل های جهان خواران پدید آورد.

                               

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

 

دشمن چون از همه حیلتی فرو ماند سلسله دوستی بجنباند. پس آن كاه به دوستی کارها کند که هیچ دشمنی نتواند.

سعدی

 

شگفتا وقتي كه بود نمي‌ديدم وقتي مي‌خواند نمي‌شنيدم؛

وقتي ديدم كه نبود  وقتي شنيدم كه نخواند؛

چه غم‌انگيز است كه وقتي چشمه‌اي سرد و زلال در برابرت مي‌جوشد و مي‌خواند و مي‌نالد تشنه آتش باشي و نه آب و چشمه كه خشكيد  چشمه كه از آن آتش كه تو تشنه آن بودي بخار شد و به هوا رفت و آتش كوير را تافت و در خود گداخت و از زمين آتش روييد و از آسمان آتش باريد.

تو تشنه آب گردي و نه تشنه آتش و بعد عمري گداختن از غم نبودن كسي كه تا بود از غم نبودن تو مي‌گداخت!

و تو آموختي كه آنچه دو خويشاوند را در غربت اين آسمان و زمين بي‌درد دردمند مي‌دارد و نيازمند و بي‌تاب يكديگر مي‌سازد دوست داشتن است و من در نگاه تو اي خويشاوند بزرگ من اي كه در سيمايت هراس غربت پيدا بود و در ارتعاش پر اضطراب سخنت شوق فرار پديدار!

ديدم كه تو تبعيدي اين زميني و اكنون با مرگ رفته‌اي و من اينجا تنها به اين اميد دم مي‌زنم كه با هر نفس گامي به نزديكتر مي‌شوم و...

اين زندگي من است.

دكتر شريعتي

 

حکایاتی درباره الحان باربد

شبديز

يكي از نغمات حزن­انگيزي كه در تاريخ گذشته ما بسيار نام از آن برده شده شبديز مي‌باشد.

حكايت از اين قرار است كه، خسروپرويز اسبي داشته­است با نام شبديز كه بسيار مورد علاقه و توجه وي بوده­است، حتي دستور داده­بود كه هر كس خبر مرگ شبديز را به او بدهد، به دست جلادش بسپارند. روزي كه شبديز مي­ميرد، همگان نگران اين بوده­اند كه چگونه اين خبر را به گوش خسرو پرويز برسانند.

تا اينكه باربَد، بر آن مي­شود كه آهنگي بسازد و در حضور خسروپرويز بنوازد. اين نغمه آن­قدر جانسوز و غم­انگيز بود كه شاه ساساني را در اندوه فرو برد و گفت: مگر شبديز مرده­است كه اين چنين مي­نوازي؟ باربد در جواب مي­گويد: اين را خود فرموده­ايد.

از آن­جا، نام شبديز در سي لحن باربد مكاني به­سزا يافت. امروزه پيكره­ي شبديز در طاق بُستان كرمانشاه مشاهده مي­شود.

گنج باد آورد

يكي ديگر از وقايع تاريخ موسيقي، افتادن چند كشتي رومي، كه گنج بزرگي را حمل مي­كردند به دست ايرانيان بود و چون باد، آن­ها را در دريا مي­چرخاند، نام آن گنج را، گنج بادآورد نهادند و آن موضوع آهنگي شد كه جزو سي لحن باربد به شمار مي­رود.

                                            

 

گنج گاو

از ديگر رويدادها، پيدا شدن گنجي، در زمان بهرام گور بوده­است كه موبدان آنرا گنج جمشيد نيز خوانده­اند و گمان مي­رود كه از زمان فريدون به­جاي مانده­است. اين گنج داراي مجسمه­هاي گاو بوده كه تمامي از طلا، مرواريد و جواهر ساخته شده و متعلق به دوران مهرپرستي ايرانيان بوده­است.

به هرحال، بهرام گور، اين گنج را بين مستحقان و بينوايان جامعه تقسيم كرد و اين ماجرا حالتي را در موسيقي ايراني پديد آورد كه آنرا گنج گاو نام نهادند.

گه نواي هفت گنج و گه نواي گنج گاو           

گه نواي ديف رخش و گه نواي ارجنه

                                     (منوچهري)

كين سياوش

حالت ديگري در موسيقي ايران باستان وجود داشته كه آن را كين سياوش مي­ناميده­اند. چنان­چه ابوالقاسم فردوسي در اين زمينه سروده­است، سياوش بي­گناه به تورانيان پناهنده مي­شود و آن­جا جان خود را مي­بازد و در پي اين مسئله، ايرانيان به كين­خواهي بر مي­خيزند و در صدد انتقام از تورانيان بر مي­آيند. رديف كين ساوش يادگار آن زمان است.

كين ايرج

در شاهنامه فردوسي آمده­است كه فريدون داراي سه فرزند بود، به نام­هاي سلم، تور و ايرج كه متصرفات خود را بين اين سه تقسيم كرده، و اين امر سبب شده بود كه دو برادر ديگر تور و سلم به برادر سوم (ايرج) حسد برند و او را مورد كين قرار دهند و بي­گناه به قتل رساندند كه اين امر باعث پيدايش رديفي در موسيقي، به نام كين ايرج شد كه تا زمان ساسانيان شناخته مي­شد و در ادبيات فارسي دري، نيز بسيار از آن نام برده و حتي تا زمان حمله مغول­ها نيز نواخته مي­شده­است.

چو كردي كين ايرج را سرآغاز               

 جهان را كين ايرج نو شدي باز

                            (نظامي)

سبز در سبز

روايت است از داستان­هاي فردوسي، كه در، دربار خسرو پرويز، رامشگري بود به نام سركش و اجازه ورود رامشگران ديگر، به وسيله وي بايد صورت مي­گرفت. اين شخص همواره از حضور باربد كه به حق از بزرگان موسيقي آن زمان به شمار مي­رفت، به داخل دربار ممانعت مي­كرد. تا اين­كه روزي، باربد پس از طرح پيمان دوستي با باغبان مخصوص دربار، در باغي كه مقرر بود، خسروپرويز در شام­گاه در آن­جا حضور داشته باشد، جامه سبز بر تن نمود و خود را در ميان درختان پنهان مي­كند و در وقت موعود آغاز رامش مي­نمايد.

خسرو پرويز با تعجب مي­گويد كه اين نغمه از ديو نيايد و فرشتگان و پريان را بشايد و دستور مي­دهد تا نوازنده­اي كه اين همه احساس را برانگيخته­است جستجو نمايند. آن شب تمامي باغ را گشتند و باربد را نيافتند. بنابراين اعتقاد مردم ايرانانيان باستان بر اين بود كه موسيقي پديده­اي است الهي نه اهريمني و اين امر سبب پيدايش آهنگي به نام سبز در سبز گرديد. رديف سبز در سبز از آن جا به وجود آمد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

 

محرم، ماه ايثار و از جان گذشتگی است! ماه عشق و شور و فریاد است! ماه سرافرازی بر فراز نیزه هاست!

ماه آمیختن با خون و آمیختن عشق است.
سلام بر حسین (ع)

 

روزها رازهايي درسينه دارند كه تقديم روشنبينان مي‌شود. آنهايي كه چشم‌هاي خود را به روشنايي مي‌بندند توانايي نگريستن به خورشيد برآمده روز را ندارند. رازدانان روزها  از حادثه‌ها عبرت مي‌آموزند و بر واقعه‌ها با ديده تعبير مي‌نگرند، آيات نيك را شاكرند و بر نشانه‌هاي هيبت و عسرت صابر. زيرا شكر به فراخي و صبر به تنگي نشان خردمندي است. عاشورا، دهم ماه محرم، روزپيروزي خون برشمشير است. غلبه فرياد مظلوم بر عربده‌كشي ظالم تا بن دندان مسلح  پيروزي و نصرتي كه هلهله‌كنان كوفي و شامي آن را با چشمان بسته به آفتاب خود نديدند و از بالاي نيزه بردن آفتاب شادمان و خرسند شدند، درحالي كه نمي‌دانستند با خود رايت پيروزي حسين شهيد (ع) را به دوش مي‌كشند و با هلهله خويش كوس رسوايي خود را بر كوي و برزن مي‌زنند. امروز، تاريخ پيروزي حسين بن علي (ع) را به گواهي نشسته است، پيروزيي كه از بستر جهاد و متن خون شكوفا شد و آرمان‌هاي والاي او را با جريان تاريخ نسل به نسل بشري واگويه كرد.

حماسه‌ي عاشورا  سر فصل عشق و شور و عرفان بزرگ‌مردان الهي و نشان آفرينش عزت و اقتدار و آرمان‌گرايي بزرگ‌زناني است كه حيات اسلام ناب محمدي (ص) و آزادگي و آزادي را امداد جاودانه پايمردي و استقامت خود ساخته‌اند، نهضت حسيني و انقلاب فياض و جوشان عاشورا يك بعثت بدون وحي و شكفتن گلبانگ توحيد در چكاچك شمشير بر بلنداي سر نيزه‌هاست،‌كربلا عرصه انفجار نور و ظهور حماسه از يك سو و تبلور قساوت و حد اعلاي فاجعه از طرف ديگر است و نينوا سرزميني بي‌مانند براي نمايش تمامي عشق بر پرده هستي است،‌ واضح است كه دايره آفرينش را بي كربلا وجودي نيست منظومه معارف عارفان و سير سالكان الي‌الله و جهاد مجاهدين في‌الله و مجاهده عالمان في‌سبيل‌الله را بي حسين (ع) و زينب در باغ خاطر نمي‌توان گذراند. به راستي اگر معمار ازل در خزانه خارج از وصف آفرينش، گوهري چون حسين (ع) و مرواريدي چون زينب (س) نداشت، كار كدامين نبي به كمال مي‌رسيد و راه كدامين رسول به نهايت پيوند مي‌خورد؟ حسين و عاشورا و زينب ناموس دهر و باعث بقاي هستي و تداوم راه پاكان و صالحان براي هميشه تاريخ بشر هستند، از پيامبران اولوالعزم تا مردمان عادي همه در جستجو و رهپوي مردان و زنان روزگار و سرزميني هستند كه پرچم هدايتشان در دست‌هاي استوار زينب (س) و نهال آرزويشان در چشمه‌سار هميشه جوشان حسين (ع) استقرار يافته و نور خود را در چهره‌ي گلگون عاشورا به نظاره مي‌نشينند.

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 3:32 بعد از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

 

به حال و هوای کبوتران حرمت رشک می­برم.

و به حس و حال آن طواف­گران فرشته­آسا

غبطه می­خورم.

و از این هرزه­گردی و زمین­گیری

و بی­بال­وبرگی خودم غصه دارم.

دوست دارم مثل حافظ ادعا کنم:

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او

زان ســــفر دراز خود عزم وطن نمی­کند .

اما این دل هرزه­گرد،

این کبوتری که هر روز بر بام تازه­ای می­نشیند،

این کبوتری که هر جا، به طمع دانه­ای فرود می­آید،

دست این آرزو را می­بندد

و پای این امید را در گل می­نشاند .

کاش می­شد که این کبوتر دل،

یکه­شناس حرم تو باشد.

کاش می­شد که جز آستان تو،

هیچ تصویری قاب چشم­هایش را پر نکند .

کاش می­شد که این دل،

هماره حرم تو را پاس بدارد

و همه جا را حریم تو بینگارد(که هست) .

کاش می­شد که این کبوتر دل

جز از دست­های مهربان تو دانه نگیرد

و جز آغوش مهر تو لانه نپذیرد.

کاش می­شد که این کبوتر دل،

مقیم مستدام کوی تو باشد

و دام هیچ غریبه­ای را بر بام آشنای تو نگزیند .

کاش می­شد که هر روز، نه یک بار، که هزار بار

دور حرم تو چرخید

و سینه را از عطر حضور تو پر کرد

و چشم را از تصویر جمال تو آکند .

کاش می­شد که این دل بی­قرار

در آغوش نفس­های گرم تو قرار بگیرد

و این جان سرگشته در شولای مهر تو آرامش پذیرد

نازنین!

چشم دلِ همه­ی گره­ها،

خیره به دست­های گره­گشای توست.

ای عزیز!

هر چه نقص و سستی و کاهلی است از این سوست .

در حرم لطف تو، منع و قهر و جفا راه ندارد.

«نه» گفتن در قاموس شما اهل بیت نیست.

در بارگاه شما دست رد

بر سینه­ی هیچ اذن دخولی نمی­خورد .

هر چه هست از قامت ناساز بی­اندام ماست

و رنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست.

آستان و حرم تو حاجب و دربان ندارد.

فضای قدسی حرمت،

هیچ کبوتری را گزینش نمی­کند.

همین که دلی به سوی تو پر کشید،

گلدسته­های حرمت بال استقبال می­گشایند

و سینه­ی طلایی گنبدت

به هر دل خسته و شکسته خوش آمد می­گوید

و چشم­های رئوف تو

هیچ سلامی را بی­جواب نمی­گذارد .

اشهد انک تشهد مقامی و تسمع کلامی و ترّد سلامی .

السلام علیک ایها الامام الرئوف .

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا .

سیدمهدی شجاعی

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

آفریدگار، خویشاوند ِمن‌

و گوروی‌ِ جهان‌­کاست‌ من‌ است‌
من‌ از فرزندان‌ آن‌ توانای‌ مطلق‌­ام‌

خودت‌ را بر من‌ آشکار ساز،

خویش‌ را به‌ من‌ بنمای!‌ 
من‌ در پی‌ ثروت‌ و قدرت‌ راه‌ نمی‌پویم‌

بلکه‌ تنها خواهان‌ دیدار تو هستم.‌
پروردگارا

من‌ در جهت‌ اندیشه‌های‌ خود

و در پی‌ لذت‌ نیستم‌،

تنها خواستار دیدن‌ جمال‌ توام‌
نه‌ دلواپس‌ خانه‌­ام‌،

نه‌ نگران‌ جنگل‌ زندگی‌
دعایم‌ را پذیرا باش‌.

خداوندگارا!

چه‌ شگفت‌ غذای‌ چشم‌­ها را که‌ رنگ‌ است‌،

غذای‌ گوش­ها را که‌ آهنگ‌ است،‌

و غذای‌ کام‌­ها را که‌ مزه‌ است‌،

برای‌ روح‌ و جان‌ ما فراهم‌ آورده‌­ای‌.

چون‌ به‌ زیبایی‌ این‌ جهان‌ می‌­نگرم‌

یارای‌ آنم‌ نیست‌ که‌ نپرسم‌:

ـ خداوندا آن‌ را چگونه‌ آفریدی‌؟
کدام‌ موج‌ شادی‌ به‌ ناگاه‌ از

هستی‌ تو برون‌ جهید

و از تجلی‌ دم‌ زد؟
آیا براستی‌ از آرزوی‌ پدیدار گشتن‌ خود بود،

که‌ چنین‌ رنگ‌ رنگ‌ برون‌ آمدی؟‌

یا تنها انگیزه‌ مهرت‌ ترا بدین‌ کار واداشت‌؟
آه‌، چگونه‌ می‌­توان‌

به‌ این‌ پرسش‌­های‌ درازدامن‌ پاسخ‌ گفت‌؟
تو خواستنی‌­تر از پاسخی‌

و تنها جان­هایی‌ که‌ ترا می‌­شناسند

این‌ حقیقت‌ را در خواهند یافت‌.
جهان‌ تو،

آفرینش‌ تو،

آب‌ و نسیم‌ تو،

سلسه‌ کوه‌­های‌ پوشیده‌ از برف تو‌،

اقیانوس‌­های‌ ناپیدا کرانه‌­ات‌

و خورشید مهربان‌ گدازنده‌­ات‌

مرا چنین‌ افسون‌ کرده‌­اند
چرا که‌ در میان‌ خاک‌ و آسمان‌ و افلاک‌،

حُسن‌ توست‌ که‌ دربندم‌ کرده‌

و چنین‌ مجنون‌­وار به‌ زنجیرم‌ کشیده‌­است‌.

آه‌ ... آه‌ ای‌ نادیدنی‌،

ای‌ به‌ تو ره‌ نیافتنی‌،

ای‌ ژرفای‌ مهیب‌،

کیست‌ آن‌ را که‌ یارای‌ شناخت‌ تو باشدش‌؟!

«دادو» آرزوی‌ شناختت‌ را ندارد،

او سرخوش‌ است‌ به‌ جذبه‌ ی حُسن‌ تو،

و خیال‌ می‌پزد آرامیدن‌ خوش‌­دلانه‌ با ترا.

پی نوشت:

عرفان‌ قرون‌ وسطایی‌ در شمال‌ هند با سلسله‌­النسب‌ خاصی‌ همراه‌ است‌ که‌ همنوایی‌ عرفانی‌ آیین‌ بهکتی‌ (Behakti) و سنت‌ صوفیان‌ مسلمان‌ را به‌ تمامت‌ نمایانگر می‌­سازد.  از نظر دین‌ هندو مردی‌ که‌ به‌ عرفان‌ قرون‌ وسطایی‌ نیرو بخشید «راماننده‌» ( Ramanandah ) بود. از میان‌ دوازده‌ شاگرد اصلی‌ او، بافنده‌ای‌ مسلمان‌ به نام‌ «کبیر» (Kabir) گوی‌ سبقت‌ را از بقیه‌ ربود و ندا در داد که‌:

«خدایا، خواه‌ الله‌ و خواه‌ رامه (Ramah) ، من‌ به‌ نام‌ تو زنده‌­ام‌. تفاوت‌ ایمان‌­ها تنها در نام‌ است‌ و همه‌ جا شوق‌ ِهمان‌ یک‌ خدا است‌ که‌ جاری‌ و ساری‌ است‌».  

«کبیر» از مسلمان‌ و هندو مریدان‌ بسیار داشت‌ و بر سرجنازه‌ او جدالی‌ در گرفت‌ که‌ او را با آب‌ زمزم‌ بشویند یا جسدش‌ را بسوزانند. اما در میان‌ مریدان‌ کبیر از همه‌ برجسته‌­تر دادو «Dadu‌» است‌ که‌ «پنبه‌ زنی‌» از خانواده‌ مسلمان‌ بود. وی‌ که‌ بین‌ سال‌­های‌ (1603-1544) می‌­زیست‌ کوشید ایمان‌ و یقین‌ به‌ شناسایی‌ خدا و بصیرت‌ِ آزاد‌اندیشانه‌ خویش‌ را به‌ زیور زیبایی‌ الهی‌ بیاراید و اندیشمندانه‌ و مشتاق‌، راه‌ شناسایی‌ خداوند را پی‌ بگیرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

 

هنوز هم هر پاییز با ترنم قطرات اولین باران، بسیاری از ما به کودکی­ها پر می­کشیم و به خاطر می­آوریم پریدنمان را با دو پای کودکانه از سر هر جوی برای از برنمودن شعر باز باران «گلچین گیلانی»..... به یاد آن ایام شیرین، این هم شعر شادروان گلچین گیلانی:

باز باران، با ترانه، 

با گهرهاي فراوان،

مي‌خورد بر بام خانه
من به پشت شيشه تنها، ايستاده،

در گذرها، رودها را افتاده
يک دو سه گنجشک پرگو،

باز هر دم، مي‌پرند اين سو و آن سو
مي‌خورد بر شيشه و در، مشت و سيلي،

آسمان امروز ديگر نيست نيلي
يادم آرد روز باران،

گردش يک روز ديرين،

خوب و شيرين
توي جنگلهاي گيلان،

کودکي ده ساله بودم
شاد و خرم،

نرم و نازک،

چست و چابک
از پرنده از چرنده از خزنده،

بود جنگل گرم و زنده
آسمان آبي چو دريا،

يک دو ابر اين‌جا و آن‌جا
چون دل من روز روشن،

بوي جنگل تازه و تر،

همچو مي مستي دهنده،

بر درختان مي‌زدي پر
هر کجا زيبا پرنده،

برکه‌ها آرام و آبي،

برگ و گل هرجا نمايان،

چتر نيلوفر درخشان، آفتابي
سنگ‌ها از آب جسته،

از خزه پوشيده تن را،

بس وزغ آن جا نشسته
دم‌به‌دم در شور و غوغا، رودخانه،

با دو صد زيبا ترانه،

زير پاهاي درختان،

چرخ مي‌زد هم‌چو مستان
چشمه‌ها چون شيشه‌هاي آفتابي
نرم و خوش در جوش و لرزه،

توي آن‌ها سنگ‌ريزه،

سرخ و سبزو زرد و آبي
با دو پاي کودکانه مي‌دويدم همچو آهو،

مي‌پريدم از سر جو،

دور مي‌گشتم ز خانه،

مي‌پراندم سنگ ريزه،

تا دهد بر آب لرزه
بهر چاه و بهر چاله،

مي‌شکستم کردخاله
مي‌کشانيدم به پايين،

شاخه‌هاي بيد مشکي،

دست من مي‌گشت رنگين،

از تمشک سرخ و مشکي
مي‌شنيدم از پرنده،

داستان‌هاي نهاني،

از لب باد وزنده،

رازهاي زندگاني
هر چه مي‌ديدم ‌آن‌جا ،

بود دلکش بود زيبا،

شاد بودم مي‌سرودم:

روز اي روز دلارا!

داده‌ات خورشيد رخشان،

اين چنين رخسار زيبا،

ورنه بودي زشت و بي‌جان،

با همه سبزي و خوبي،

گو چه مي‌بودند جز پاهاي چوبي،

گر نبودي مهر رخشان
روز اي روز دلارا!

گر دلارايي است از خورشيد باشد
اندک اندک رفته رفته ابرها گشتند چيره،

آسمان گرديد تيره
بسته شد رخساره‌ي خورشيد رخشان،

ريخت باران ريخت باران،

جنگل از باد گريزان
چرخ‌ها مي‌زد چو دريا،

دانه‌هاي گرد باران،

پهن مي‌گشتند هر جا
برق چون شمشير بران،

پاره مي‌کرد ابرها را
تندر ديوانه غران،

مشت مي‌زد ابرها را
روي برکه مرغ آبي ،

از ميانه از کناره،

با شتابي چرخ مي‌زد بي‌شماره
گيسوي سيمين ما را،

شانه مي‌زد دست باران
بادها با فوت خوانا،

مي‌نمودندش پريشان
سبزه در زير درختان،

رفته رفته گشت دريا
توي اين درياي جوشان،

جنگل وارونه پيدا
به چه زيبا بود جنگل،

بس ترانه بس فسانه،

بس فسانه بس ترانه،

بس گوارا بود باران
مي‌شنيدم اندر اين گوهر فشاني،

رازهاي جاوداني پندهاي آسماني
بشنو از من کودک من،

پيش چشم مرد فردا
زندگي خواه تيره خواه روشن،

هست زيبا هست زيبا هست زيبا

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد: او مي گويد آري و آنچه مي خواهي به تو مي دهد. او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد. او مي گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

                      

 

بر ما اهل فرهنگ است که نسل جوان کشور را با چهره­های درخشان تاریخ مبارزه و مقاومت ملت دلیرمان با زورگویان و متجاوزان آشنا سازیم.

یکی از این دلیرمردان تاریخ معاصر مبارزه با استعمار انگلیس، رئیسعلی دلواری است. این بزرگ مرد مبارزه و مجاهده، در 1881 ميلادي در روستاي «دلوار» از توابع تنگستان ديده به جهان گشود. وي دوران كودكي را در زادگاهش با فراگرفتن فنون رزمي، اسب‌سواري، تيراندازي و آموختن قرآن و ادبيات فارسي سپري كرد. از همان كودكي و نوجواني توانست به ويژه در تيراندازي مهارت خاصي كسب كند. با شروع انقلاب مشروطه در سال 1906 رئيس‌علي در حالي كه بيش از 25 سال نداشت، ‌از جمله پيشگامان مشروطه در جنوب ايران بود. به همين دليل در دوران ديكتاتوري محمد‌عليشاه قاجار عليه حكومت وي در جنوب دست به اسلحه برد و در 1909 توانست به كمك تفنگچي‌هاي خود، بوشهر را از سلطه عمال محمد‌عليشاه آزاد سازد. با تصرف گمرك بوشهر كه در اجازه انگليسي‌ها بود، نيروهاي آن كشور به دخالت نظامي در منطقه پرداختند و جنگ و گريزي را آغاز كردند كه تا سالهاي جنگ اول جهاني ادامه يافت. در كشاكش جنگ، وقتي انگليسي‌ها با وقوع انقلاب بلشويكي و خروج نظاميان روسي از ايران به سمت شمال تعرضات خود را گسترش دادند، تنگستانيها به حملات خود عليه انگليسي‌ها شدت بخشيدند. در يكي از اين شبيخونها كه در 12 ژوئيه 1915 رخ داد، دو ژنرال بلندپايه انگليسي همراه با دهها سرباز انگليس و هند، جان خود را از دست دادند. با وقوع اين حادثه نيروهاي انگليسي در هشتم اوت 1915 (17 مرداد 1294(26 رمضان 1333) شبانه بوشهر را اشغال كردند.
رئيس‌علي و شيخ حسين چاه‌كوتاهي و زاير خضرخان اهرمي سه نفر از معتمدين دلير تنگستان تصميم گرفتند كه عليه دشمن قيام نموده و در مقام مدافعه از وطن برآيند.

دو ماه قبل از آن كه قواي انگليس بوشهر را اشغال كنند، ژنرال كاكس كنسول انگليس در خليج فارس، نامه‌اي به مرحوم شيخ‌ محمد‌حسين برازجاني روحاني متنفذ و مجتهد معروف دشتستان نوشت كه جواب آن نامه انگيزه‌ي قيام رئيس‌علي دلواري شد.

كنسول انگليس در اين نامه از شيخ محمد حسين برازجاني خواسته بود كه از نفوذ خود استفاده نموده و از هرگونه آشوب و قيام عليه اشغالگران جلوگيري نمايد و اين كه از دشمني با دولت انگليس نه تنها سودي عادي ملت ايران نخواهد شد، بلكه در صورتي كه ايرانيان وارد جنگ شوند، انگليس يك سوم خاك ايران را تصرف خواهد كرد.

شيخ، در پاسخ به اين نامه تمام مصيبتها را از طرف دولت انگليس دانسته و اعلام كرده بود كه چنانچه عمليات انتقام‌جويانه عليه اشغالگران صورت پذيرد مسئوليت آن بر عهده‌ي انگليسي‌ها خواهد بود.

رئيس‌علي، در نامه‌هاي متعدد به شيخ محمد‌حسين برازجاني از او براي جهاد و قيام عليه قواي انگليس كسب تكليف مي‌كند كه سرانجام مرحوم شيخ صورتي از حكم جهادي كه مراجع شيعه از نجف اشرف ارسال داشته بودند به ضميمه‌ي حكم خود مبني بر وجوب جهاد با كفار انگليسي و جلوگيري از رخنه‌‌ي آنها به بنادر جنوب و دشتي و تنگستان و لزوم همكاري خوانين اين مناطق و بسيج مردم مسلمان براي رفتن به ميدان جنگ صادر مي‌كند و براي همه‌ي خوانين مي‌فرستد.
رئيس‌علي همين كه از حكم جهاد مرحوم شيخ برازجاني و ديگر مراجع ديني آگاهي مي‌يابد، آماده‌ي نبرد با قدرت امپراتوري انگليس مي‌شود و مقدمات كار را در خانه‌ي سيد‌محمد‌رضا كازروني فراهم مي‌سازد. رئيس‌علي همراه دوستش خالو حسين دشتي در اوايل ما ه رمضان 1333 ه‍‍. ق در عمارت حاج سيد‌محمد‌رضا كازروني، پس از مذاكراتي با وي آمادگي خود را براي دفاع از بوشهر و جلوگيري از پيشروي نيروهاي انگليسي اعلام مي‌دارد. رئيس‌علي پس از اظهار تشكر، قرآن مجيد را مي‌طلبد و همين كه خادم، قرآن مي‌آورد بر مي‌خيزد و تعظيم مي‌كند و با احترام تمام آن را روي ميز جلو خود مي‌گذارد، آن‌گاه رو به حاضرين كرده و مي‌گويد: «اي كلام‌‌الله! گفتار مرا شاهد باش. من به تو سوگند ياد مي‌كنم كه اگر انگليسي‌ها بخواهند بوشهر را تصرف كنند و به خاك وطن من تجاوز نمايند در مقام مدافعه برآيم، و تا آخرين قطره خون من بر زمين نريخته است، دست از جنگ و ستيز با آنان نكشم، و اگر غير از اين رفتار كنم در شمار منكرين و كافرين به تو باشم، و خدا و رسول از من بيزار شوند».

بعد از اشغال بوشهر نيروهاي انگليسي قصد تصرف دلوار را كردند محلي كه پيش از آن چند بار سربازان انگليسي بدانجا يورش برده اما هر بار طعم تلخ شكست را چشيده بودند.

رئيس‌علي و شيخ حسين و زايرخضرخان با قيام دليران تنگستان عليه اشغالگران انگليسي وارد نبرد شدند و نيروهاي متجاوز كه قريب پنج‌هزار نفر بودند در دام دليرمردان تنگستاني گرفتار آمدند و عده‌ي زيادي از بين رفتند.

نظاميان انگليسي در حمله خود، با مقاومت زيادي روبرو نشدند زيرا روستا خالي از سكنه شده بود و لذا نيروهاي انگليسي به ويران ساختن خانه‌هاي مردم، ترورهاي كور و بي‌هدف مردم غير‌نظامي، و قطع نخل‌ها و آتش زدن آنها پرداختند. تنگستانيها پس از اين رويداد، غالباً روزها آرامش خودرا حفظ مي‌كردند و شبها به نيروهاي انگليسي شبيخون مي‌زدند و با هر شبيخون تلفات سنگين انساني به اين نيروها وارد مي‌آوردند. در جريان يكي از اين حملات رئيس‌علي دلواري در سوم سپتامبر 1915 از پشت سر هدف گلوله يكي از همراهان خائنش قرار گرفت و به شهادت رسيد. اما نهضتي كه او درجنوب ايران به راه انداخت تا سالها مايه وحشت انگليسي‌‌ها بود

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 1:3 قبل از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

 

نماز با گيوه‌

مردي‌ از اهالي‌ شيراز با گيوه‌ نماز مي‌خواند، دزدي‌ كمين‌ نشسته‌ بود و مي‌خواست‌ گيوة‌ او را ببرد، وقتي‌ سلام‌ نماز را داد، به‌ او گفت‌: با گيوه‌ نماز خواندن‌ درست‌ نيست‌. دوباره‌ بخوان‌ كه‌ نماز نداري‌، او در جواب‌ گفت‌: اگر نماز ندارم‌ گيوه‌ دارم

!!!!!!!

‌فرار از مسجد

مؤذني‌ تكبير گفت‌، مردم‌ با عجله‌ به‌ سمت‌ مسجد آمدند و براي‌ صف‌ بستن‌ از يكديگر پيشي‌ گرفتند. ظريفي‌ در مسجد بود، گفت‌: به‌ خدا سوگند اگر، مؤذن‌ به‌ جاي‌ حي‌علي‌ الصلوة‌، حي‌علي‌ الزكوة‌ مي‌گفت‌ مردم‌ براي‌ فرار از مسجد از هم‌ پيشي‌ مي‌گرفتند.

!!!!!!!

آخرين‌ خنده‌

شوخ‌طبعي‌ مدام‌ در مجالس‌ به‌ شوخي‌ و خنده‌ مشغول‌ بود. زاهدي‌ به‌ او گفت‌: همة‌ عمرت‌ را به‌ بيهودگي‌ و مسخرگي‌ گذراندي‌، اين‌ كار را نكن‌ كه‌ روز قيامت‌ تو را وارونه‌ در جهنم‌ آويزان‌ مي‌كنند. گفت‌: اين‌ هم‌ خنده‌دار است‌.

!!!!!!!

شوهر هفتم‌

ظريفي‌ زني‌ بدقدم‌ داشت‌ كه‌ تا آن‌ موقع‌ پنج‌ شوهرش‌ مرده‌ بودند. ناگهان‌ ظريف‌ نيز در بستر مرگ‌ افتاد. وقتي‌ آخرين‌ لحظات‌ زندگيش‌ را مي‌گذراند، زن‌ بر بالينش‌ گريه‌ مي‌كرد و مي‌گفت‌: اي‌ همسرم‌، تو كه‌ بميري‌ مرا براي‌ كه‌ مي‌گذاري‌؟ گفت‌: براي‌ شوهر هفتم‌.

                                                                    انجمن ادبی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 0:37 قبل از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

سازمان دانش­آموزی ناحیه یک کرج

نیایش

پروردگارا

من آن تكي بودم كه عيالوارم نمودي

و ناتواني بودم كه مرا توان دادي

و گرسنه­اي بودم كه سيرش نمودي

و گمراهي بودم كه راه نمودي

و جاهلي بودم كه تعليم فرمودي

و ترساني بودم كه امان دادي

و برهنه­اي بودم كه پوشاندي

و فقيري بودم كه بي­نيازش نمودي

و ذليلي بودم كه عزت بخشيدي

و بيماري بودم كه شفا دادي

و گناهكاري بودم كه گناهش پوشاندي

و آبرويش حفظ نمودي
من آنم كه در پنهان از تو حيا نكنم

و در آشكارا فرمانت نبرم

و مراقبت تو را درك نكنم
من آنم كه مهلتم داده­اي تا آدم شوم

ولي بخود نيامدم.
خدايا من گناه و عصيان مي­كنم

ولي تو از نشر زشتي­هايم حيا مي­كنی!
خدايا اگر تو رشته اتصال خود را از من قطع كني

به ريسمان چه كسي مطمئن­تر از تو

چنگ زنم و پناه برم؟
خدايا به خودت قسم

هرگز محبت و عشق تو را

از دلم بيرون نكنم
خدايا حب دنيا و ماديات

و وابستگي­هاي دنيا را

 از من بيرون كن

و مرا با محمد صل­الله­عليه­وآله

و خاندان پاكش محشور نما!
الهي به من توفيق گريه بر زشتي­هايم

و توبه از ظلم­هایم به خود و ديگران ببخش

 الهی آمین

 

                        

میلاد نور

درود و صلوات بر جمال بی­نظیر محمد مصطفی،

فخر بشریت و کمال رسالت (صل­الله­علیه­وآله­وسلم)

و عظمت بی­بدیل علّی مرتضی، عظیم­ترین خبر خلقت (علیه­السلام)

و لطف و رأفت بی­همتای فاطمه­ی زهرا، دّر مکنون و سّر مکتوم خداوند علّی اعلاء

و عصمت یکتا و صداقت کبری (سلام­الله­علیها) 

 و تندیس کرامت ولّی آلا و تجلی الطاف عالم بالا امام حسن مجتبی (علیه السلام)

و حیثیت عشق و آبروی شرافت مقتدای عزّت و شکوه و شهادت،

 حضرت اباعبدالله (عیله السلام)

و سلام بر:

فرزندان نورانی­اش(تداوم­بخشان امامت آسمانی و ولایت ربّانی)که با اسلاف معصومشان،

چهارده رکن آفرینشند و بهانه­ی تامّ و تمام خلقت و دست تنزیل برکات و نعمات خالق

و ولی­نعمت خلایق .

به ما نگفتند...

راستش را به ما نگفتند، یا لااقل همه­ی راست را به ما نگفتند.

گفتند: تو که بیایی خون به پا می­کنی،

جوی خون راه می­اندازی و از کشته پشته می­سازی

و ما را از ظهور تو ترساندند.

درست مثل این­که حادثه­ای به شیرینی تولد را کتمان کنند

و تنها از درد زادن بگویند.

ما از همان کودکی تو را دوست داشتیم

و با همه­ی فطرتمان به تو عشق می­ورزیدیم

و با همه­ی وجودمان بی­تاب آمدنت بودیم.

عشق تو با سرشت ما عجین شده­بود

و آمدنت طبیعی­ترین و شیرین­ترین نیازمان بود.

اما...اما کسی به ما نگفت که چه گلستانی می­شود جهان،

وقتی که تو بیایی.

همه، پیش از آن­که نگاه مهرگستر و دست­های عاطفه­ی تو را

توصیف کنند،

شمشیر تو را نشانمان دادند.

آری، برای این­که گل­ها و نهال­ها رشد کنند،

باید علف­های هرز را وجین کرد

و این جز با داسی برنده و سهمگین، ممکن نیست.

آری، برای این­که مظلومان تاریخ، نفسی به راحتی بکشند،

باید پشت و پوزه­ی ظالمان و ستمگران را به خاک مالید

و نسلشان را از روی زمین برچید.

آری، برای این­که عدالت بر کرسی بنشیند،

هرچه سرسر ستم­آلوده­ی سلطنت را باید واژگون کرد

و به دست نابودی سپرد.

و این­ها همه، همان معجزه­ای است که تنها از دست تو

بر می­آید و تنها با دست تو محقق می­شود.

اما مگر نه این­که این­ها همه مقدمه است برای رسیدن

به بهشتی که تو بانی آنی.

آن بهشت را کسی برای ما ترسیم نکرد.

کسی به ما نگفت که آن ساحل امید که در پس این دریای خون

نشسته­است، چگونه ساحلی است؟

کسی به ما نگفت که وقتی تو بیایی:

پرندگان در آشیانه­های خود جشن می­گیرند

و ماهیان دریاها شادمان می­شوند

و چشمه­ساران می­جوشند

و زمین چند برابر محصول خویش را عرضه می­کند.

(رسول اکرم(ص): فعند ذلک تفرح­الطیور فی اوکارها واحیتان فی بحارها والتفیضالعیون و تنبت­الارض ضعفها اکلها.....ینابیع­الموده...ج2.ص.136 )

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی:

دل­های بندگان آکنده از عبادت و اطاعت می­شود

و عدالت بر همه جا دامن می­گسترد

و خدا به واسطه­ی تو دروغ را ریشه­کن می­سازد

و خوی ستمگری و درندگی را محو می­سازد

و طوق ذلّت و بندگی را از گردن خلایق برمی­دارد.

(رسول اکرم(ص): یفرج­لله بالمهدی عن­الامه، بملا قلوب­العباد عباده و یسمعهم عدله، به یمحق­الله­الکذب و یذهب­ازمان­الکلب و یخرج ذل­الرق من اعناقکم.

                                                                        .بحارالانوار.ج 51.ص75)

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی:

ساکنان زمین و زمان به تو عشق می­ورزند،

آسمان بارانش را فرو می­فرستد،

زمین، گیاهان خود را می­رویاند....

و زندگان آرزو می­کنند که کاش مردگانشان زنده بودند

و عدل و آرامش جقیقی را می­دیدند

و می­دیدند که خداوند چگونه برکاتش را بر اهل زمین فرو می­فرستد.

(رسول اکرم(ص): یحبه ساکن­الارض و ساکن­السماء و ترسل­السماء فطرها و تخرج­الارض نباتها، لا تمسک منه شیئاً، یعیش فیهم سبع سنین او تمانیاً او تسعا، یتمنی­الاحیاء­الاموات لیروالعدل والطمأنینه و ما صنع­الله باهل­الارض من خیره...........بحارانوار.ج51.ص104)

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی:

همه­ی امت به آغوش تو پناه می­آورند

همانند زنبوران عسل به ملکه­ی خویش.

و تو عدالت را آن­چنان که باید و شاید در پهنه­ی جهان می­گستری

و خفته­ی را بیدار نمی­کنی

و خونی را نمی­ریزی

(رسول اکرم(ص):یأوی­ الی­المهدی امته کمال تأوی­النحل الی یعسوبها و یسیطرالعدل حتی یکون­الناس علی مثل امرهم­الاول. لا یوقظ نائماً و لا یهریق دماءَ...منتخب­الاثر.ص478)

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی:

رفاه و آسایشی می­آید که نظیر آن پیش از این، نیامده­است.

مال و ثروت آن چنان وفور می­یابد که هر که نزد تو بیاید

فوق تصورش دریافت می­کند.

(رسول اکرم(ص): تنعم امتی فی دنیاه نعیماً لم تنعم مثله قط. البر منهم والفاجر و المال کدوس یأتیه­الرجل فیحثوله...البیان.ص173)

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی:

اموال را چون سیل، جاری می­کنی

و بخشش­های کلان خویش را هرگز شماره نمی­کنی.

(رسول اکرم(ص): یفیض­المال فیضاً و یحتوالمال حثواً و لا یعده عدا...

صحیح مسلم.ج8.ص185)

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی:

هیچ کس فقیر نمی­ماند و مردم برای صدقه دادن به دنبال نیازمند می­گردند

و پیدا نمی­کنند،

مال را به هر که عرضه می­کنند، می­گوید: بی­نیازم

(رسول اکرم(ص): یفیض فیهم­المال حتی یهم­الرجل بماله من یقبله منه حتی یتصدق فیقول­الذی یعرضه علیه: لا ارب لی به....مسند احمد.ج2.ص520)

ای محبوب ازلی

و ای معشوق آسمانی!

ما بی آن­که مختصات آن بهشت موعود را بدانیم

و مدینه­ی فاضله­ی حضور تو را بشناسیم،

تو را دوست می­داشتیم

و به تو عشق می­ورزیدیم.

که عشق تو با سرشت­ها عجین شده­بود

و آمدنت طبیعی­ترین و شیرین­ترین نیازمان بود.

ظهور تو بی تردید بزرگترین جشن عالم خواهد بود

و عاقبت جهان را ختم به خیر خواهد کرد.

                                        سیدمهدی شجاعی

 

 

 

متفکران جوان

انواع گفتگو

 صحبت با بعضی مردم شبیه نوشتن روی کاغذ مومی است. آن­چه را شما می­گویید جور دیگری برداشت می­کنند.

صحبت با بعضی مردم شبیه نوشتن روی دستمال کاغذی است. آن­چه شما می­گویید به طور

مبهم برداشت  می­کنند.

صحبت با بعضی مردم شبیه نوشتن روی کاغذ شنی است. با آن­چه شما می­گویید بدون گوش­دادن مخالفند.

صحبت با بعضی مردم شبیه نوشتن روی کاغذ معمولی است. آن­چه شما می­گویید دقیقاً آن چیزی است که برداشت می­کنند.

برگرفته از افکار  رو . سی .کتنر وزیر بازنشسته امریکایی

بدترين زمان برای تصميم گيری

محققان دریافتند، صبح­ها بدترین زمان برای فكركردن و عمل كردن به آن است.

روند فرایند تصمیم­گیری از ساعت یازده شب كند می­شود و تا ساعت هفت صبح

به كندترین و پایین­ترین حد خود می­رسد و در ساعات پیش از ظهر این روند

بهبود می­یابد.
محققان این امر را به هیچ وجه ناشی از كمبود خواب نمی­دانند، بلكه آن را وابسته

به ریتم شبانه روز می­دانند و تاكید دارند صبح­های زود كه تصمیم­گیری و تحمل انسان

كند می­شود، در صورت رانندگی آرام برانید تا خطر بروز حوادث رانندگی كاهش یابد.
همچنین محققان معتقدند تصمیم­های مهم خود را صبح­ها نگیرید.

 

حقایق زندگی مدرن

چرا با اینکه می­دانید باطری کنترل تلویزیون تمام شده آن را محکم­تر فشار می­دهید؟

اگر هوای امروز صفر درجه باشد و فرض کنیم فردا هوا دو برابر سرد خواهد شد.

فردا هوا چند درجه خواهد بود؟

اگر جهان شامل همه چیز باشد و اینکه دانشمندان معتقدند جهان در حال منبسط شدن

است، این انبساط در کجا صورت می­گیرد؟

 

 

طبیعت­یاران

تابستان است و فصل وفور صیفی­جات علی­الخصوص بادمجان و بامیه، بهتر آن دیدیم که کمی با این دو سبزی صیفی پرطرفدار در تابستان بیشتر آشنا شویم:

 

بادنجان

بادمجان با نام علمی (Solanum melongena L) گیاهی است از خانواده سولاناسه (Solanaceae) بادنجان انگلیسی: